نفس های بی رمق روز های واپسین تنهایی...
آتش "خاطره واژه های" کهنه را می بلعد
باد با دود می آمیزد
و صدای قدم های باران کوچه را محو می کند...
نه پنجره ای گشوده می شود نه حنجره ای
دو کبوتر سبز
ستاره ها را از میان شعله ها رصد می کنند
و روی شاخه ای اقاقی
آرام می گیرند...
برگ های زرد زیر لگد های کودکانه سایه ها
بی هیچ خش خشی خرد می شوند،
یاد ها
در پیچ و واپیچ دالان های مخوف زمان
گم می شوند،
***
شب در کارتن پاره ای پنهان می شود
و رفتگری جوان
آن را میان زباله ها می گذارد،
دیوار ها بر دوش هم به خواب می روند
نور از ناودان ها نشت می کند
و خورشید گونه های گلگون افق را می بوسد
کوه ها خمیازه می کشند
درها لبخند می زنند
و کوچه خاکستر تنهایی را
با سیل گام ها می شوید،
پرده دیگری بالا می رود...