تبليغاتX
کاکوتی - این همه عشق

باید بروم...

عطر ورقهای تانخورده کتاب های ناخوانده

دیوانه ام می کند...

صدایی آشنا

سال هاست مرا بخود می خواند

صدایی که در گوش سنگین خواب ها می پیچد

و در حنجره مرغان سحری

گم می شود...

صدایی که  قانون را تسخیر می کند

و زمان را به بند می کشد

باید بروم...

درخشش بلورین جاده های نامرئی

زیر نور سهمگین خورشید شبانگاه

 کلیشه نگاهم را ویران می کند

و مرا به سفری می خواند

که شاید مسافری جز من اجازه آغازش را ندارد

بیهوده نیست این همه فریاد

این همه نور

این همه باران...

تصویر عشق را روی گونه هایم ترسیم  می کنند...

اشک هایی که غربت مرا باور ندارند،

کبودی های روحم را می زدایند...

دست هایی که سِهره های غمگین نگاهم را

رها کرده اند،

نوازشم می کنند...

باد هایی که از شکاف صخره ها می وزند

و عطر لاله های واژگون را به ارمغان می آورند...

باید بروم...

پشت دیوار ها دنیای دیگری ست

پشت پنجره ها فردای دیگری ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 16:14  توسط یواشکی  |