از ورودی بهشت زهرا که وارد شدم انگار قلبم اومد تو دهنم... حس غریبی داشتم که گفتنی نیست... مرده های زنده اومده بودن فاتحه خونی مثلاً اموات... اونم با گلای سرخ نیمه باز و میخک و گلاب و ظرفای پر آبی که دیگه رفع تشنگی نمی کنن...
هوا غبار آلود بود مثل دل من، مثل خیال من... نگام از روی سروهای بلند تشنه سر خورد رو آسمون خاکی و دنبال چکاوک هایی که دور هم می چرخیدن پر کشید تا دوردست ها... مهم نبود که اون دور دور ها چی می گذره... مهم این بود که من نمی دونستم چمه... انگار دنیا قد یه انگشتدونه شده و بود من دست و پا بسته گیر افتاده بودم توش...
نفسم سنگین شده بود... صداش تو گوشم پیچید... گل اضافه خریدم برای عموت... دلم نمی خواست برم سر خاکش... کدوم مرده... کدوم خاک... وقتی تصویر قامت بلندش با کت و شلوار سرمه ای و موهای براق مشکی بالای پله های فرسوده "امام زاده" قاسم هرگز از جلوی چشمم محو نمی شه...
آروم تو دلم فاتحه خوندم... واسه ناباوری هام... لبام مثه سنگ شده بود و تکون نمی خورد... اما دلم...
بالای مقبره " ؟" ایستادیم، زانو زدم و چند ضربه روی سنگ... یعنی که پاشو بعد از سال ها اومدم... کاج تشنه بالای سرش قد کشیده بود... اومدم بهش گله کنم که تیشه ای که بیست سال قبل به ریشه ما زدی... ولی خنده ام گرفت... با خودم گفتم: کی بهتر از خودش می دونه... توضیح واضحاته... یه حسی شبیه رهایی تو دلم خونه کرد... حسی که آرامش خاکستری رنگی رو با خوش یدک می کشید...
سنگ ها بلند و کوتاه ولی به ردیف کنار هم قرار گرفته بودن... چقدر بی ادعاکنار هم خوابیده بودن... چقدر ساکت... انگار صدای قدم های غمگین آدم ها رو گوش می کردن مبادا آشنایی رد بشه و...
باد خنکی که می وزید زورش به غبار سنگینی که نفس آسمونو بریده بود نمی رسید... کنار سنگ ها پر از گلهای بنفش و زرد وحشی بود... گل های بی نهایت زیبایی که اندازه شون از یه بند انگشت تجاوز نمی کرد... درخت های پسته، انار و زنبور ها... مورچه ها... جریان قوی و نا شناخته ای از زندگی آدمو تو خودش گم می کرد...
سبکی سنگینی روحمو تو خودش مچاله کرده بود... بی اختیار گفتم: خدا هم برای خودش سرگرمی درست کرده... با صدایی حسرت آلود گفت: خوبه آدما می دونن می میرن و این قدر همو تکه پاره می کنن... نیشخند تلخی لبامو که بد جوری بهم چسبیده بود بزور باز کرد... تو دلم گفتم: این حرفا رو وقتی دارین نقشه تخریب می کشین هم بی زحمت واسه خودتون یاد آوری کنین... این شعارا حتی تو قبرستونم دست از سر آدم بر نمی دارن... کاش به جای یک هزارم حرفای قشنگی که بلدیم بزنیم بلد بودیم زندگی کنیم... بلد بودیم زندگی ببخشیم...
موقع برگشتن انگار یه فرصت دوباره واسه زندگی بهم داده بودن... کمر بند ایمنی مو بستم، خودمو تو آینه نگاه کردم... صورت خسته و چشمای پف کرده... به دلی که یواشکی زار زده بود و تری اشکاش نگامو شفاف تر کرده بود... از پنجره ماشین به سر سبزی خیره کننده بهار و ردیف درختایی که سبز کمرنگ بهاری شونو با سخاوت به افق بخشیده بودن چشم دوختم... به آسمون کدری که خورشیدو قایم کرده بود... به ابرایی که نای باریدن نداشتن... و به اتوبان عریض و طویلی که اولش رو یه تابلوی سبز نوشته بودن به کجا ختم می شه و من خودمو به ندیدن زده بودم...