ساعت: یازده و نیم شب... مکان: یه پارک توی شریعتی...
دستامو تا ته می چپونم تو جیب کاپشنم... باد سردی به صورتم می خوره که چشمامو اشکی می کنه... انگار بدم هم نمیاد به بهونه حساسیت چشمام به سرما یه دل سیر گریه کنم... بی هدف تو راه های سر سبز و پیچ و واپیچ پارک راه می رم... خیره می شم به زمین بازی و پسرایی که با شورت و بلوز آستین کوتاه ورزشی با حرارت تمام تو این سرما بسکتبال بازی می کنن... یاد اونوقتا می افتم... دلم یه توپ عالی بسکت میخواد که دریبل بزنم و بازیکنا رو جا بذارم و توپو گل کنم... دلم میخواد بازم پا برهنه با بچه های محل تو کوچه های خاکی بجنوردگل کوچیک بازی کنم... دلم میخواد زیر دونه های درشت برف دوباره با بچه های دبیرستان کوثر بدمینتون بازی کنیم... دلم میخواد بازم عطر توپ والیبالو حس کنم... بی اختیار نگاهم رو کوه میخکوب می شه... بی اراده میرم قلم دوش بابا تو سربالایی های پس قلعه...
از پله ها آروم آروم بالا می رم و خودمو پشت درختای کاج پنهون می کنم... نگاهش می کنم... دست تکون می ده که آکاردئون زن اون طرف خیابونو صدا کنه... یه پک عمیق به سیگار کوشه لبش می زنه و برمی گرده و می شینه رو نیمکت... هیچ حسی بهش ندارم... شاید یه زمانی عاشقش بودم... ولی یادم نمیاد کی بوده... اون حالا هزار ها فرسنگ از من دور تره... شاید از اولش نبوده و من خودمو گول زدم... نمی دونم، دیگه برام مهم نیست... حال دور زدن راهو ندارم از روی پله ها می پرم تو باغچه پایینی و میرم تو زمین بازی خالی... صدای جیغ شاد بچه هایی که نیستن تو گوشم می پیچه... از دور نگاهم می کنه... اونوقتا هرگز تنهایی راه نمی رفتم... اما انگار حالا لذت می برم... یه سیگار دیگه درمیاره... سیگارو تو دستش می شکنم و سر روشنشو زیر پام له می کنم... دوباره دستامو تو جیبم فرو می کنم و ازش دور می شم...
به این جا که می رسم تلویزیون می گه: لا یلسع العاقل من جحر مرتین... و من زیر لب زمزمه می کنم... چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...