**ت. و: طولانیه حوصله نداشتین نخونین... تقصیر من نیست باید ثبت می شد تو خاطراتم...
طنز که می خونم وسوسه می شم... دست و دلم خیلی وقته که به طنز نمیره... بسکه همه چیم مضحکه لابد... نیی دونم والاه... وقتی می شه خندید چرا گریه... گور بابای دنیا...
امشب آلبومای قدیمی رو زیر رو کردم... خاطرات شیرینی که یاد آوری شون مثل زهر مار تلخ بود... گریه هم نکردم چون به قول معروف آبدیده شدم... به قول یارو گفتنی: "هیچ چیز تکانم نمی دهد"... تمرین قلوه سنگ شدن و اینا...
می نویسم که نوشته باشم طبق معمول... این قد توطئه و توطئه گر دیدم این چند وقته که هاج و واج موندم... من از کجا اومدم که دلم نمیاد حتی حق مسلم مو بگیرم... تا وقتی دست ها شو رو شونه هام حس می کنم غمی نیست بذا دشمنا بتازن... چه غم که لشکرم خداست... تلاشی رو هم که باید می کردم کردم... حالا وقت تماشاست...
حس مسخره ای دارم که نمی دونم یعنی چی که اونوقت تصمیم بگیرم چه کار باید بکنم... دارم دوستانی رو که در اصل دشمن بودن سر شماری می کنم... عجالتاً باید انگشتای همسایه ها رو هم قرض بگیرم... دیگه وقتی با یکی حرف می زنم مطمئن نیستم دوست یا دشمن..
از تو میمون هم "گلاب به روی خوانندگان گرامی" بدم نمیاد ولی فکر نمی کردم این قدر نا رفیق باشی که با دشمن "درجه یک" منی که یه عمر دوستت بودم و هواتو داشتم دست به یکی کنی... خریت دور از جونت شاخ و دم نداره... تا ابد هم که تقصیرتو بندازی گردن این و اون تفاوتی نمی کنه... چون من تو رو بهتر از خودت می شناسم...
این مدت تمام کار هایی رو که مدت ها ازش فراری بودم انجام دادم... یعنی برای سفر های درون شهریم از مترو استفاده کردم... رفتم آرایشگاه... موهامو مش کردم و تا دلتون بخواد با "رَفی جون" حرفای "خاله زنکی" در مورد مدل ابرو و آخرین مدل لباس و رنگ سال و اینا زدم و بعد از سال ها لاک قرمز خریدم با برق لاک اکلیلی نقره ای و یه رژلب اکلیلی سرخابی که حالمو بهم می زنه و یه بلوز لمه بنفش و روسری جینگیل مستون "میس لمون" و شلوار لی نگین دار... کلی ترانه جواد یساری و عباس قادری گوش کردم و همراهی کردم مخصوصاً "پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیارت"... کافی شاپ رفتم و شیر کاکائو ی چندش آور خوردم و موسیقی لایت مسخره گوش دادم... به جای راز بقا فیلمفارسی های جدید دیدم... مثل دو زن و تلافی و از این مزخرفات... سیم کارت ایرانسل خریدم تازه یه سیم کارت هدیه هم بردم... از هیچی نترسیدم یعنی ساعت یک شب پیاده رفتم و فیلم "احمق و احمق ترو" خریدم... خلاصه هر چی کار غیر فرهنگی و غیر هنری به ذهنم رسید انجام دادم و نمی دونین چه حس خوبی داشت... چرا شم نمی دونم... ولی زدم به سیم آخر...
کلاً سال متفاوتی رو شروع کردم... واسه همه بدون رعایت بزرگتر و کوچکتر و مرد و زن و قهر و آشتی... پیام تبریک سال نو فرستادم و سعی کردم تا می تونم قوانین الکی من درآوردی بشری رو نقض کنم... دیگه واقعاً خسته شدم... وقتی سالم زندگی می کنم نباید دلواپس قضاوت یه عده بی کار باشم...
به هر حال همه چیز در نهایت بدی خوب شروع شد و چه جوری شو فقط من می فهمم و من...