جراحان ناشی چشم بسته
تیغ در دست گرفته اند...
نبض ناهماهنگی
زیر انگشتانی گمنام می تپد...
پزشک فوق تخصص تاریخ می گوید:
جهان هرگز لباس عافیت نمی پوشد!
از پس پرده های تاریک
با دلی روشن
جوانه کهن سال و خون آلود
پرچم "دویست و سی و شش" تکه ای را می نگرم
که قرار است با دستهای زندگی بخش قدرتی غایب
بر بام بلندترین عشق به اهتزاز در آید...
نا امیدی تار عنکبوتیه
که پیچیده دور دست و پای دل
مثه مردابه داریم فرو می ریم
توی این روزای شرجی کسل
بسه دیگه حرفای تیره نزن
من بازم پنجره رُ وا می کنم
تو دریای سیاه بی کسی
باز نهنگ نورُ پیدا می کنم
تو بمون با پریای قصه ها
با یه جادوی قدیمی محال
نقشه گنج جزیره ی کتاب
تو رُ داره می بره رو به زوال
یه کف دسته تمام پنجره
که دلش قد یه دنیا جا داره
می دونم میرسه روز خوبی که
توی قابش گل حسرت نذاره
* امشب بدجوری بدجنسیم گل کرد... تقصیر من چیه نمی تونم همه چیزو اون جور که بقیه می بینن ببینم...
توی مه گم شدي مثه خاطره
وقتشــه اسم تو از يادم بره
پرشده جاي تو با يه پنجره
با سکوتی که کلام آخره
رفتنت روشني آورده برام
برو ديگه سايه بوني نمي خوام
منم و آرامــش گلاي ناز
يه نگاه خالي اما بي نياز
منم و دنياي سبز روبرو
از گذشته ها دیگه برام نگو
سیرم از تلخیه با تو بودنم
اونی که آینه رو می شکنه منم
هر جای نقشه دنیا دس بذاری
جایی واسه رسم امنیت نداری
این که زندگی نشد دروغ محضه
جون بدی و جون بگیری لحظه لحظه
واسه آدم مثه خود کشی می مونه
اگه این بازیُ زندگی بدونه
زندگی می گن دو روزه چه دو روزی
یه روز آتیش بزنی یه روز بسوزی
کاش بمیره بختک خوابای تیره
صلح و آرامش زمینو پس بگیره
چشامو نو وا کنیم فقط ببینیم
که سفیر عشقُ و عاشق زمینیم
فــرار از خودت شــاید، زمــانی راه حــل باشه
میاد روزای سختی که، من تو بی تو تنها شه
بمون که بی تو می میرم، برای فاصــله دیره
دلم پیش کسی جز تو، دیگه آروم نمی گیره
همه دلگرمی من باش، تو این پاییــز پنهونی
بهارم می رسه هرگز، نگو با من نمی مونی
* فالگیر " لحظه نوشت های یواشکی"
اگه شرجی و بی تابم پر از حسرت باریدن
اگه بازیــچه ی شب هام برای رمــز تابیدن
باچشم بسته می بینم تو هم تنها ترین مردی
تو هــم دنبــال یه رویا توی بیــداری می گردی
داری با واژه هــا دونــه برای نــور می پاشی
نمی خوای دفتری واسه ظهور تیرگی باشی
من و تو عاشق نوریم ولی شب ما رو دزدیده
کــلاغ کــولی غــم ها بــرامون توطــئه چیده
نمی ذاره که دسامون توی دسای هم باشه
برای ترک تنــهایی یه راه تــازه پیــدا شه
نمی دونه دلای ما دیگه دنبال عادت نیس
برامون دیدن دنیا مثه گــردونه راحت نیس
نمی بینه که محــبوسیم تــوی زنــدون آزادی
همون جایی که محکومه برا حبس ابد شادی
ته قلبای ما عشقی مثه گنجینه پنهونه
علاج ما فقط عشقه کلاغه اینو می دونه
همون عشقی که وارونه نمی شه توی آیینه
دلای تشنه و زخمی ازش زخمی نمی بینه
بذا قنــدیل باورها تو دســت گرم تو وا شه
برای قلب تاریــکم نــگاهت روشنی باشه
دلم خسته دلم خونه کسی جز تو نمی دونه
که حال و روز دل هامون حسابی درب داغونه
شبیه سایه ای پشت سکوت و صبر پنهونیم
کجاییم و کجا می ریم نمی دونیم نمی دونیم
بلا تکلیف و سردرگــم میون جاده ها موندیم
سفر درمون درد ماس اینو تو قصه ها خوندیم
سفر خوبه به شرطی که برامون مقصدی باشه
برای رد شــدن از شــب یه راه تــازه پیــدا شه
تــو صلــحی آبــی آبــی، تــو ســبزی باغ آرامــش
سپیدی روشن و ساده، تو سرخی سرخی خواهش
بیا و مقصــد من باش تو این روزای تــکراری...
غم غربتُ از دوشم دلم می خواد تو برداری
نتــرســه از هوای بد، نترســه بارونی بشه
نــمونه پشت پنجره، تو سایه زندونی بشه
وقتی که بارون مــی زنه، کوچه تــو رو کم مــیاره
چشای من ابری می شه، دوباره نم نم می باره
بهونه می گــیره دلم، شــبیه بچه های لوس
یادش میره که گم شده، میون ابرای عبـوس
تو رفتی و گذشته ها، رویــای بی صـداقته
کــابــوسیه نبــودنت، که دیدنش یه عادته
دوباره بارون می زنه، بازم هوا ابری می شه
کاش جای تو کنار من، خالی نمونه همیشه
خــدا خــودت بهــــم بگــو، تقـدیر مــا کار کیه
که جای دلخوشی همش، توی دلامون خالیه
تو عاشقی شبیه ما، تقدیر مون کار تو نیس
این قصــه مال ما نبود، قصــه رو از نو بنویس
عشق مثل کلاغی خسته
روی پست ترین شاخه درختی پاییزی
زخم هایش را
برای عابران عجول می شمارد
هر نگاه دریده یوسف
پیراهن زلیخا را
هزار تکه می کند
بساطی روسری
کنار پیاده رو شلوغ ترین خیابان
مطابق آخرین مدل روز
شرم حراج می کند
کیف هایی رنگین با ثروتی بی انتها
کنار خیابان منتظر ایستاده اند...
سیصد تومان کرایه تاکسی
با لبخندی سرخابی
معاوضه می شود
ناگزیر به نگاه ژله ای
زنان خواب زده ای خیره می شوم
که مثل من دیگر چیزی
برای از دست دادن ندارند.
ازت متنفرم، حالمو بهم می زنی، یه موجود غیر بهداشتی هستی که اگه تو وایتکسم خیست کنن خطوطت حذف نمی شه!
حالم ازخودم بیشتر بهم می خوره که بی خودی بلیط آفریقا خریدم... این جا این همه گور خر بود خب... تازه راه راه هم نیستن عین تو!
*ت.و: حس مزخرفی داره تنفر واسه اولین باره تجربه اش می کنم... شوخی های منو جدی بگیر...
* تو با اون دست و پای بلوری هیچ شباهتی به گرگه نداری... منم حبه انگورنیستم... تو که خبر نداری گرگا رو فرستادن آرایشگاه بزک دوزک کردن... یه لعبتایی شدن که نگو و نپرس... قصه مثه فیلم "گرگ"شده... کافیه نگاشون کنی... گاز نگرفته گرگ می شی!
* من چی نوشتم توچی خوندی... عینک ها را باید شست!
* قصاب ناشی گوشتو حروم می کنه... مثه خیاط ناشی که دم قیچیش زیاده... حالا با دم قیچی ها می شه لحاف چهل تیکه دوخت... ولی خرده گوشتا رو فقط می شه ریخت جلوی گربه...
* نه تو گرگی نه من بره و برعکس... اما یه روز هردومون بره بودیم... یه روزم گرگ می شیم...
* می دونم کوه نوردیت خوب نیست... قله پیشکشمون... صحرانوردی به مزاجمون سازگار تره... دی:
* انگار گیر کردم تو یه جزیره ناشناخته و هیچ وسیله ای ندارم که کشتی هایی رو که می گذرن خبر کنم... کاش دزدای دریایی هوس اکتشاف به سرشون نزنه... کاش آذوقه شون تموم نشه... کاش ذخیره آب شیرینشون ته نکشه... من هیچ سلاحی ندارم...
وای من چقدر خل شدم کلاْ... البته بودم ها نه این قدر! اکثراْ در مواقع لازم خودمو می زدم به اون راه... ولی این روزا علاقه زیادی به گول خوردن دارم! چراشم نمی دونم... دی:
تطبیق اظهارات افراد با واقعیات با توجه به شواهد موجود و غیر موجود کار مشکل و طاقت فرساییه که من همیشه برای کمتر حرف زدن و کمتر رو دست خوردن با نهایت صبوری و ظرافت انجامش می دم... اما تازگیا با این که خیلی ماهر شدم در این زمینه ولی نمی دونم چرا خودمو جدی نمی گیرم... می گم بشریته خب نکنه حیوونکی بهانه هاش به دلیل مثلاً "ژولی پولی" بودن یا نداشتن توانایی "طی طریق" بصورت صیفتی یا عود تنبلی مزمن یا فصلی و... اینا باشه... و سعی می کنم به قول معروف پیش داوری نکنم...
ولی همیشه یه سوال سمج تو ذهنم عین پشه بالا و پایین می پره... قاطی افکار مفیدم مدام وز وز می کنه و اونم اینه که چرا مردم واسه بهانه آوردن آسمون ریسمون می بافن و جد و آبادشونو ردیف می کنن و به جون شصت و نه تا در و همسایه چپ و راست، راست و دروغ قسم می خورن ولی تو یه جمله راحت حرف اصلی رو نمی زنن؟!
بعدم با همه این جوری تا می کنن... دوست و دشمن و غریبه آشنا براشون یکیه... قولاشونم شیرین یادشون می ره... محکمم فراموش می کنن طرف به خاطرشون چه فیل های رنگ و وارنگی که هوا نکرده...
بابا مُردی که این قدر طفره رفتی... حرف دلتو بزن پدر جان... ما رو هم بین زمین و آسمون معلق نذار... تانکیو دلبندم!
بابا جون من مرمر خانم گل گلاب، عزیز دلم چقدر بگم به حرف دلت گوش کن... گوش کن خب تا کلامون اساسی نرفته توهم... مرسی!
سال ها یه گرگ درنده تو وجودت پنهان بود... گرگی که این روزا از جلدش بیرون اومده و با وقاحت تمام چشم های میشی دریده شو به سرو تن گوسفندای بزک دوزک کرده شهری می دوزه و انگار با یه نگاه تکه و پاره شون می کنه...
باورت نمی شه تنم می لزره وقتی رد نگاهتو دنبال می کنم... اشک تو چشمام جمع می شه... نمی تونم باور کنم این گرگی که سیرمونی نداره تویی... نمی تونم باور کنم که چله زمستونو گذرونده باشی و هنوزم از گرسنگی چشمات دو دو بزنه... اونم این جوری با این فضاحت...
نمی دونی چقدر احساس درموندگی می کنم وقتی کاری از دستم بر نمیاد... وقتی می بینم جلوی چشماتو پرده ای غیر قابل نفوذ و نامرئی گرفته و من هیچ جوری نمی تونم وادار به دیدنت کنم...
واقعاً نمی شنوی و نمی بینی... یا می بینی و باور نمی کنی... می شنوی و خودتو به کری می زنی؟! عروسک خیمه شب بازی کی شدی نمی دونم... بد می گردوننت... یه جوری که نابود بشی... نابود تر از این... دل کیا خنک می شه نمی دونم... فقط می دونم یه طناب بستی به کمرت و داری همه رو دنبال خودت می کشی ته یه چاه عمیق... چاهی که یه عمر طول می کشه تا دوباره ازش بیرون بیایم... البته اگر توانی برامون مونده باشه...
* دیوانه چو دیوانه ببیند "شاد می زند اساسی"...
* بازهم فقط من ناچارم شرایطو درک کنم... و برای نجات جان بشریت مجدداْ گربه کلنداک بشم...
* راننده ها نمی خوان درک کنن که مسافرا فرشته نیستن... یعنی درسته که بروشون نمیارن ولی در طول سفر به دبلیوسی و غیره نیاز دارن...
* برای تحمل بیابون باید شتر باشی و بر عکس!
* وقتی یه کاری رو به خاطر آرامش روح خودت انجام بدی، اصلاْ احساس کهنه فعلگی بهت دست نمیده...
* اون که تکلیفش روشنه... زیادی هم روشنه... در حد لامپ گازی... تو چی؟ آهای آقای خدا جون بی زحمت راهنمایی پلیز...
* گریه نکن کوچولو... هم خدا خیلی مهربونه، هم زندگی... شک نکن...
* چه بامزه است... همیشه دیگران اشتباه می کنن، من چوبشو می خورم... این دفعه هم روش... البته این یکی از خواص گربه کلنداک بودنه و نمی دونم چرا هنوز هیشکی استعفاء منو از این شغل کلیدی جدی نگرفته...
* هر کسی از ظن خود شد یار من... این می شه که یکی یه سایه رو روی دیوار گربه می بینه... یکی هم زن لخت!
* طرفدار هر کی می خواین باشین... چرا باهم قهر می کنین... واسه دوستا شاخ شونه می کشین... ای بابا بزرگتر از اینیم که گول سیاستو بخوریم... حليم همون حليمه... نذارین بیگانه همش بزنه سر جدتون... همون ولا تفرقو!
* وقتی بچه بودم همه آدما رو بزرگ می دیدم... حالا که بزرگ شدم همه رو که نه، اما خیلی ها رو بچه می بینم... نی نی کوچولو هایی که فقط طعم و رنگ آدامس باد کنکی هاشون فرق می کنه...
* قیافه و هیکل آدما شبیه یه قالبه... آبو تو هر ظرفی بریزی آبه و رفع عطش می کنه... ولی زهر تو ظرف طلا هم زَهره... اینو هی امروز واسه خودم تکرار کردم...
* بد نشو... بد نشو... بد نشو... حتی اگه تموم دنیا برات شمشیرشونو از رو ببندن... خدا حواسش هست...
* اين قدر بدي كردي كه به تعريف خوبي شك كردم... فراموشت مي كنم تا به بودنت شك كني...
نه خورشیدم نه مهتابم ، نه شنزارم نه بارونم
کجای خواب تقدیرم ، نمی دونم نمی دونم
نشونی تو نمی پرسم ، ولی می دونی دلتنگم
برای رسم تصویرت ، دارم بیهوده می جنگم
تپش های دل من باش ، تو این روزای تکراری
دلم می خواد بگی بازم ، منو تنها نمی ذاری
به جای آفت تردید ، بیا باغ امیدم باش
حالا که غرق کابوسم ، تو رویای سپیدم باش
اگه دسای سرد شب ، بنای عشقو ویرون کرد
نذا خالی بشم از تو ، به خواب پنجره برگرد
***
فرجام
چه تقدیری، چه فرجامی ، سقوط مرگو می بینی
سکوت لالُ از بر کن ، اگه دنبال تسکینی
اونا که دردُ می دیدن ، اسیر خنجر خوابن
چه رویاهای شیرینی ، که حالا نقش بر آبن
صدای باغ بی یاور ، تو حلقوم قفس پوسید
بگو دست شبح وار ، کدوم سایه گلا رو چید
گلای پرپر فریاد ، کلاغا رو خبر کردن
مترسک های وارونه ، امیدُ دربدر کردن
رو قلب سخت دیوارا ، دوباره آینه وا شد
ولی از برق آیینه ، هزاران دشنه پیدا شد
شب از قصه نمی پرسه ، چرا از روز بیزاری
تو این تاریکی مطلق ، دروغ محضه بیداری
میون راه و بیراهه ، هدق تسلیم باور شد
وضوی خون گرفتیم و نوشتن قصه آخر شد
میون اول و آخر ، فقط یه مرز باریکه
اگه این آخر خطِ ، شروع تازه نزدیکه
به جرم زن بودن
باید همسری نمونه
کارگری جان سخت
مادری فداکار
و فاحشه ای بی نظیر باشم،
و یاد بگیرم هر روز
فزیاد زخم تجاوز های نیرنگ را
در عمق وجودم خفه کنم...
و لیاقتم را اثبات کنم
برای تبعید شدن
به جزیره ای مخوف در دریایی متروک
که مردی به اجبار زندگی
برای خودش ساخته است
***
۲)
خیلی بزرگ شده ام
دیگر دستم به ستاره ها نمی رسد
ماه هر شب گونه هایم را نمی بوسد
آسمان صدایم را نمی شنود
خیلی بزرگ شده ام
بزرگتر از خوذم
آن قدر که نگاه نگران فردا
خواب هایم را آشفته می کند،
آن قدر که هر روز کودکی اشک ریزان
بیهوده برای آشتی
در پی ام می دود
و خسته و نا امید
در هیاهوی خیابانی یک طرفه
گم می شود...
**ت. و: طولانیه حوصله نداشتین نخونین... تقصیر من نیست باید ثبت می شد تو خاطراتم...
طنز که می خونم وسوسه می شم... دست و دلم خیلی وقته که به طنز نمیره... بسکه همه چیم مضحکه لابد... نیی دونم والاه... وقتی می شه خندید چرا گریه... گور بابای دنیا...
امشب آلبومای قدیمی رو زیر رو کردم... خاطرات شیرینی که یاد آوری شون مثل زهر مار تلخ بود... گریه هم نکردم چون به قول معروف آبدیده شدم... به قول یارو گفتنی: "هیچ چیز تکانم نمی دهد"... تمرین قلوه سنگ شدن و اینا...
می نویسم که نوشته باشم طبق معمول... این قد توطئه و توطئه گر دیدم این چند وقته که هاج و واج موندم... من از کجا اومدم که دلم نمیاد حتی حق مسلم مو بگیرم... تا وقتی دست ها شو رو شونه هام حس می کنم غمی نیست بذا دشمنا بتازن... چه غم که لشکرم خداست... تلاشی رو هم که باید می کردم کردم... حالا وقت تماشاست...
حس مسخره ای دارم که نمی دونم یعنی چی که اونوقت تصمیم بگیرم چه کار باید بکنم... دارم دوستانی رو که در اصل دشمن بودن سر شماری می کنم... عجالتاً باید انگشتای همسایه ها رو هم قرض بگیرم... دیگه وقتی با یکی حرف می زنم مطمئن نیستم دوست یا دشمن..
از تو میمون هم "گلاب به روی خوانندگان گرامی" بدم نمیاد ولی فکر نمی کردم این قدر نا رفیق باشی که با دشمن "درجه یک" منی که یه عمر دوستت بودم و هواتو داشتم دست به یکی کنی... خریت دور از جونت شاخ و دم نداره... تا ابد هم که تقصیرتو بندازی گردن این و اون تفاوتی نمی کنه... چون من تو رو بهتر از خودت می شناسم...
این مدت تمام کار هایی رو که مدت ها ازش فراری بودم انجام دادم... یعنی برای سفر های درون شهریم از مترو استفاده کردم... رفتم آرایشگاه... موهامو مش کردم و تا دلتون بخواد با "رَفی جون" حرفای "خاله زنکی" در مورد مدل ابرو و آخرین مدل لباس و رنگ سال و اینا زدم و بعد از سال ها لاک قرمز خریدم با برق لاک اکلیلی نقره ای و یه رژلب اکلیلی سرخابی که حالمو بهم می زنه و یه بلوز لمه بنفش و روسری جینگیل مستون "میس لمون" و شلوار لی نگین دار... کلی ترانه جواد یساری و عباس قادری گوش کردم و همراهی کردم مخصوصاً "پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیارت"... کافی شاپ رفتم و شیر کاکائو ی چندش آور خوردم و موسیقی لایت مسخره گوش دادم... به جای راز بقا فیلمفارسی های جدید دیدم... مثل دو زن و تلافی و از این مزخرفات... سیم کارت ایرانسل خریدم تازه یه سیم کارت هدیه هم بردم... از هیچی نترسیدم یعنی ساعت یک شب پیاده رفتم و فیلم "احمق و احمق ترو" خریدم... خلاصه هر چی کار غیر فرهنگی و غیر هنری به ذهنم رسید انجام دادم و نمی دونین چه حس خوبی داشت... چرا شم نمی دونم... ولی زدم به سیم آخر...
کلاً سال متفاوتی رو شروع کردم... واسه همه بدون رعایت بزرگتر و کوچکتر و مرد و زن و قهر و آشتی... پیام تبریک سال نو فرستادم و سعی کردم تا می تونم قوانین الکی من درآوردی بشری رو نقض کنم... دیگه واقعاً خسته شدم... وقتی سالم زندگی می کنم نباید دلواپس قضاوت یه عده بی کار باشم...
به هر حال همه چیز در نهایت بدی خوب شروع شد و چه جوری شو فقط من می فهمم و من...
چی بگم وقتی نهالی
واسه باغچه مون نمونده
هرم غم جوونه ها رو
روی شاخه ها سوزونده
چی بگم وقتی نگاهت
یه عقاب بی نشونه
قصه ی عشقو برای
قلب صخره ها می خونه
وقتی رو شونه ی سنگا
عاشقونه سر می ذاره
معنی زندگی واسه ش
خواب و زندون و شکاره
بذر بی باره صدامون
نه سکوته نه یه فریاد
گفته هامون یه کتیبه
حک شده روی تن باد
چی بگم شنیدنی نیس
حرف دل های شکسته
چی بگم وقتی صدامون
رسم بغضو می پرسته
* چهار چنگولی موندم زیر آوار معانی عشق... اونم بعد یه زلزله نمی دونم چند ریشتری... البته عمودی بود چون اعتقاداتمو نصف کرد...
* این گربه زرده مجبوره واسه رفت و آمد و سرکشی هاش به کیسه های زباله قوانینی وضع کنه که این قدر چرک نشه... وقتی از آب این همه می ترسه...
* دم خروسو باور کنم یا قسم حضرت عباسو... وقتی زمین گرده فرقی نمی کنه سر دوراهی باشی یا نباشی هر چقد بدویی باز بر می گردی سر جای اولت!
* این قدر کوک نباش که فنرات در بره... از ما گفتن...
* وقتی کفش پاره بپوشی تعجبی نداره که هر ده قدم مجبور شی بابت آزار آت و اشغالایی که توش میره از پات درش بیاری... زمستونم که تکلیفت روشنه...
* قطار ها/ از خط خارج می شوند / روی ریل زیپ هایت... دی:
( وارنینگ: لطفاً مواظب نقش خویشتن باشین...)
* دشمنی هیچ دشمنی مخرب تر از دشمنی من با من نبود!
* رفته بودم تو ترک... ولی انگار نوشتن به من معتاد شده!
* ماه و ستاره ها رو تو یه گور جمعی زنده بگور کردم... بنظرت اسمم به نام جنایتکار تاریخی ثبت می شه؟
* آینه سر و ته نداره... تو بی خودی بالانس می زنی...
** هورااااااااااااااااااااااا... کلاغا نرفتن... همین الآن یکیشون داره قار قار می کنه... وای که چه صدای دلنشینی... منو تو این ولایت غربت تنها نمی ذارن می دونم...
گم نمی شم توی قلب سایه ها
میــون جنــگل باورای بد
می تونی دوباره تبعیدم کنی
به جــزیرهء دلــم تا به ابد
می تونی دوباره زندونیم کنی
پشت میله های سرد فاصله
لای تقویم سیاه خاطرات
میون یه پشته کاغذ باطله
واسه من این روزا فرقی نداره
از سکوت کوچه ها کی می گذره
کــی بدون رد پا شــبیه باد
برگای پاییــزمونو می بره
وقتی که نبض دلای آشنا
با یه تاریکی می افته از تپش
نمیشه رخت عزا رو درآره
عشق دل مرده دوباره از تنش
نکنه برای قلب عاشقم
باز نمک به جای مرهم بیاری
پشت این پنجره پر از غبار
گلای خشک شقایق بذاری...
چه فرقی می کنه کجای دنیا، کی از هجوم تاریکی می میره؟
چه فرقی می کنه کتاب قصه، با کبریت کیا آتیش می گیره؟
چرا قلبای آدما هنوزم، اسیر فتنهء مرز و حصاره؟
چرا برای امنیت به جز مرگ، کسی تدبیر تازه ای نداره؟
چرا دستای آدما برای، سقوط سایه ها یکی نمی شه؟
چرا قانونو وارونه نوشتن ، میون دفترای سنگ شیشه؟
نمی شه بغض سنگین صدا رو، با فریاد گلوله ها فرو برد
با حلقوم دریدهء تفنگا، نمی شه اسم زندگی رو آورد...
چرا باید کبوتر های عشقو، رو بوم پوکه های سربی جا داد
برای جون گرفتن نبضشونو، به چنگالای تیز کرکسا داد؟
یه عمره دنیا می سوزه تو آتیش، تو قلب شعله های قهر و کینه
فقط خاکستره عشقه که روی، نگاه خستهء مردم می شینه
تا کی می شه واسه شستن مرزا، زمینو ظالمانه غسل خون داد
واسه تسخیر خاک بی ستاره، به هر چی تیغه فرمان جنون داد
تن صد پارهء عشقو دوباره، میون گلهء گرگا رها کرد...
واسه تعبیر خواب آتش وخون، با چشم بسته جلادُ صدا کرد؟
همیشه ترس از ویرونی و مرگ، توی چشمای مات فردا پیداس
چرا باید غریبونه بمیریم، بادستایی که مثه دستای ماس؟
کجای نقشه ها دریای خون نیس؟ تموم دنیا بیغولهء درده...
چرا اون که قراره ناجی باشه، واسه نجات ما برنمی گرده؟
* از همه دوستان نازنینی که بهم تو این مدت سر زدن ممنونم! متاسفانه امکان کامنت گذاشتن رو زیاد ندارم... ولی تا جایی که بشه نوشته های زیباتونو می خونم... برای همه تون آرزوی شادمانی و پیروزی می کنم!
خیره شـد به خواب آشفتهء رود
مگه می شــه عاشق دریا نبود
بی تفاوت رد شـد از باغ نگات
از سکوت قاصـدک های صدات
سایه شد به اعتبار سایه ها
با رســـوم کــهنهء کـــنایه ها
نفسم می گیره این روزا چه زود
مگه می شــه تو هــوای تو نبود
دیگه راهی نمیخوام واسه فرار
اســم جــاده های تازه رو نیــار
اسیر واژه ها نباش، ترانه ها بی حوصله ن
کبوترای کاغذی، زخمی و سر تا پا گله ن
لال زبونشون واسه، موجای دریایی شدن
زندونی حقارت، عشقای هر جایی شدن
نگاهتو ازم نگیر، یه دنیا حرف تو نگات
تنها مسیری که میشه، پیاده اومد پا به پات
بگو بدون کلمه، بی واژه های آس و پاس
بگو بدونم آخرش، مقصد دل هامون کجاس...