تبليغاتX
کاکوتی

بی تو نفس ثانیه ها غم خیزست
تقویم کویر از عدد لبریزست
هر سال هزار و سیصد و تنهایی ست
هر روز دوباره نوبت پاییزست
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 20:59  توسط یواشکی  | 

 

ادامه مطلب*
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 23:27  توسط یواشکی  | 

 
بروی برف می رقصد
دخترکی پا برهنه
با چشمانی گریان...
گیسویی رها 
و گونه هایی گلگون
 
حلقه محاصره مترسک ها
تنگ تر می شود،
 
سوت خشک چرخ گاري ها
با شيهه اسب هاي پير
ترکيب مي شود
 
صدای بال کلاغ ها
کف زدن تماشاچیانی را می ماند
که نظاره گر شعبده تکراری
معرکه گیری ماهرند
 
ترس چون سايه اي لرزان
از نور منقطع شعله ها، 
کنار دخترک پاي کوبي مي کند
 
نفس در سينه زمان حبس مي شود
برف زير گام هاي دخترک گر مي گيرد
و جوانه ها خميازه کشان بيدار مي شوند
 
مترسک هاي مايوس
به مزارع شان باز مي گردند
و کلاغ ها بر شانه شان
آشيانه مي سازند
 
دخترک همچنان مي رقصد
در ميان جوانه هايي که
بايد تا بهار زنده بمانند
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 1:48  توسط یواشکی  | 

زنــدگی تداوم قــصه ی گرگ و بره هاس
جــای آدم تـوی این ویرونه خاکی کجاس؟
تن اعــتماد مــون زخــمی گــرگ ناقلاس
آخر قصه می فهمی بره اسم خود ماس! 

                        ***

قصه قصه، قصه قصه، تــن مــجـروح و دل خـون
آره تــقصیر خــودت بــود ایـن بلا بره ی داغــون
مـگه گــرگا رو نـدیدی؟! گله گله تشــنه جــون
باورت نشد می دونم ساده بودی ساده نادون

زندگی همینه گرگا همیشه تو پوست میشن
سر چــله زمســون تازه عــاشق تو میشن...

وقتی می لـرزه دلامون تــوی تاریکی می شینیم
برق چشماشونو تـوی شب بی کسی می بینیم
یــادمــون مــیره یــه جــایی روی غــربت زمــینیم
نمی دونیم که شـکاریم یــا نشسته در کــمینیم

چشم گــرگا چلچراغه واسه گـمراهی امید
توی برق چشم گـرگا نمی شه زندگیو دید

یــه روزم شــبیه گــرگا بــره درنــده می شیم
توی بازی شب و خون آخرش برنده می شیم

* ت.و: می دونم  وزناش با هم فرق می کنه... اکشالی نداره... دوست داشتم این جوری باشه... نه که گرگا خیلی موزونن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 11:14  توسط یواشکی  | 


قدر اشکاتو نمی دونه کسی
قصه تلخیه بی هم نفسی

له شــدن تو برزخ کــنایه ها
همصدایی با سکوت سایه ها

سخته بیدلانه دلبسته شدن
از تمومـه آدما خسـته شدن

سخته تو اسارت ابر و غبار
جون بگیره دلامون با انتظار

قدر اشکاتو نمی دونه کسی
دل نده به غربت دلواپسی

نبض عاشقی توی نگاه ماس
آسمون توی دل پرنده هاس

اگه عشقو دیگه باور نداریم
نبایس دلامونو جا بذاریم

از شبای سوت و کور بی قرار
دل کوچیک تو بردار و بیار

ت.و: واسه خودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 14:1  توسط یواشکی  | 


به قدرت فکر می کنم،

دست هایی نامرئی

گره کور آرزوهایم را

می گشایند...

همان دست هایی که روزی

نهال سترون دلم را به عشق پیوند زدند

و پنجره نگاهم را

از کوچه ای بن بست

رو به چهار سوی جهان باز کردند،

دلم روشن است

به تماشایی ترین قدرت نامرئی

که هر لحظه نوزاد نور را

از مادر تاریکی متولد می کند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 16:18  توسط یواشکی  | 


به شماره افتاده

نفس های بی رمق روز های واپسین تنهایی...

آتش "خاطره واژه های" کهنه را می بلعد

باد با دود می آمیزد

و صدای قدم های باران کوچه را محو می کند...

نه پنجره ای گشوده می شود نه حنجره ای

دو  کبوتر سبز

ستاره ها را از میان شعله ها رصد می کنند

و روی شاخه ای اقاقی

آرام می گیرند...

برگ های زرد زیر لگد های کودکانه سایه ها

بی هیچ خش خشی خرد می شوند،

یاد ها

در پیچ و واپیچ دالان های مخوف زمان

گم می شوند،

***

شب در کارتن پاره ای پنهان می شود

و رفتگری جوان 

آن را میان زباله ها می گذارد،

دیوار ها بر دوش هم به خواب می روند

نور از ناودان ها نشت می کند

و خورشید گونه های گلگون افق را می بوسد

کوه ها خمیازه می کشند

درها لبخند می زنند

و کوچه خاکستر تنهایی را

با سیل گام ها می شوید،

پرده دیگری بالا می رود...

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 11:20  توسط یواشکی  | 


باید بروم...

عطر ورقهای تانخورده کتاب های ناخوانده

دیوانه ام می کند...

صدایی آشنا

سال هاست مرا بخود می خواند

صدایی که در گوش سنگین خواب ها می پیچد

و در حنجره مرغان سحری

گم می شود...

صدایی که  قانون را تسخیر می کند

و زمان را به بند می کشد

باید بروم...

درخشش بلورین جاده های نامرئی

زیر نور سهمگین خورشید شبانگاه

 کلیشه نگاهم را ویران می کند

و مرا به سفری می خواند

که شاید مسافری جز من اجازه آغازش را ندارد

بیهوده نیست این همه فریاد

این همه نور

این همه باران...

تصویر عشق را روی گونه هایم ترسیم  می کنند...

اشک هایی که غربت مرا باور ندارند،

کبودی های روحم را می زدایند...

دست هایی که سِهره های غمگین نگاهم را

رها کرده اند،

نوازشم می کنند...

باد هایی که از شکاف صخره ها می وزند

و عطر لاله های واژگون را به ارمغان می آورند...

باید بروم...

پشت دیوار ها دنیای دیگری ست

پشت پنجره ها فردای دیگری ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 16:14  توسط یواشکی  | 


این جا  خانه من است،
با دیوار هایی قطور و کوتاه
که همیشه
عابران کنجکاو را
به نیم نگاهی دزدانه مهمان می کند
و دزدان محتاط را وسوسه
تا شانس خود را بیازمایند

این جا خانه من است،
با پنجره هایی قفل
دری بی حفاظ...
و حیاطی با هزاران مشرف

پله هایی سنگی
که صدای پای همسایه ها را می بلعد
و نفسشان را می بُرد

این جا خانه من است
بنایی باز سازی شده
به سبک رومی
با باغچه ای ژاپنی
چراغ های چینی
سرویس های ایتالیایی
کابینت های آلمانی
کف پوشی فرانسوی...

و پشت بامی
که عنکبوت ها
پشت دیش آنتن هایش
تار می تنند
سوسک ها در هوا کش هایش وول می زنند
پشت بامی
که لانه های خالی کبوتران
پر های ریخته و تخم های شکسته
امنیت خر پشته و قرنیز هایش را تعبیر می کند

اینجا خانه من است...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 9:54  توسط یواشکی  | 


اولین برف زمسون باریده
روپوش سفید رو برگا کشیده
روی دس شاخه ها، مونده جنازه های سبز،
برگا امسال چرا تسلیم زمسون نمی شن...
چرا تن پوش خیابون نمی شن؟
نکنه درختا از برهنگی خسه شدن...
نکنه به برگا دلبسه شدن؟!

کوچه مونده و غبار سرد کوچ
کوچه مونده و درختای لجوج
شاخه ها پر شدن از کلاغای مرثیه خون
تا شده باز کمر شکسه شون

طفلی گنجیشکای عاشق
سر تو بال هم فرو بردن و بیدار نمی شن
روی شاخه های برفی دیگه تکرار نمی شن
گمونم تو برزخن، یه جایی بین زمسون و بهار
گشنه و تشنه و زار

برگا از درختا دل نمی کنن
انگاری از آهنن
رگای یخ زده شون لبریزه از خون بهار
شایدم درختا رو گرم می کنن...
با سکوت و انتظار

نمی دونم چرا باد ساقه شونو سوا نکرد...
بغضشونو وا نکرد؟
چرا با بارون پاییزی طلایی نشدن...
چرا مثه گیس خورشید تو غروب زرد و حنایی نشدن؟
نکنه منتظرن دسی جدا شون بکنه؟
مثه کفترای خواب تو قفس
بندُ وا کنه رها شون بکنه
دسی که از آسمون
برسه با یه شهاب بی نشون
دسی که کلید آرزو بشه
قفل جستجو بشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 3:40  توسط یواشکی  | 


جفت و جور نمی شوند

واژه ها،

رسماً بی بهانه ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 4:36  توسط یواشکی  | 


می نویسم...
پاک می کنم...
به همین راحتی
که جان می دهد
و جان می گیرد
اما...
فاصله این دو زندگیست
که در برزخ میان دو پرده تکراری
برای اثبات وجودش
بیهوده دست و پا می زند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 2:28  توسط یواشکی  | 

۱.

از کدامین دریچه
خیره خواهی شد
به جریان معکوس خوابی که
در چشم دیوار ها جاریست...
هنگامی که، از نگاهم می گریزی؟!

***

۲.

هر شب...
خواب در برابرم زانو می زند
تا شکوه چشم های ترا
برای پرنده ای تشنه،
با بال هایی گسترده
تا بی نهایت سکوت،
دوباره تعریف کنم...

***

۳.

از فراز کوه
دره روشنی را می نگرم
که رود حیاتش
با مرداب می آمیزد...

تصویر ماه در باتلاقی
لابلای علف های تیز و برنده
محبوس شده،

زالو ها جشن گرفته اند،
وزغ ها کرم های شب تاب را می بلعند...
حشرات زیر پوست مانداب تکثیر می شوند...
و ماهی های سرخ، میان لجن،
رنگ می بازند...

تصویر ماه میان چراغ ها گم می شود؛

خفاش ها شب پره ها را صید می کنند،
پروانه ها بال می ریزند...
و شبیه کرم ها
در گورهای بتنی
پشت جنازه عشق
پنهان می شوند...

چشم هایم را می بندم
و به صعود می اندیشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 4:4  توسط یواشکی  | 


ساده می بینم...
حتی تو را
با تمام خطوط تیره فرضی
که بر پیکرت سایه انداخته اند،

ساده می گویم...
حتی با تو
که زندان بان لغات بی پیرایه ای
با زرهی فرسوده و گرزی
که از دوران پارینه سنگی
به عاریت گرفته ای،

ساده می نویسم...
حتی برای تو
که واژه هایت
خسته از
لباس های فاخر
دیوانه وار
برای رهایی دست و پا می زنند،

ساده می خندم...
حتی با تو
که برای کش دادن لب هایت
مقیاس داری
و قانون وضع می کنی، 

ساده می گریم...
حتی به خاطر تو
که بر شانه ات
افعی غرور روییده
و سنگی سینه ات
جولانگاه عقرب هاست،

ساده زندگی می کنم،
حتی کنار تو،
مجسمه پولادین قلمکاری 
روی ساعتی با عقربه های بتنی
در میان قصری یخی،

آن قدر ساده...
که باورم نمی کنی!

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 1:24  توسط یواشکی  | 


گفتم:
ماه دروغی بیش نیست
و ستاره ها هم،
باور نکردی
ستاره ها
خاموش می شوند،
ماه و مهتاب قانونند
و ابر جبر
که گاهی حجاب می شود
یا می بارد...

بیهوده خودت را فریب می دهی
دانسته هایت را ورق نزن
هر روز بارها حفظ شان می کنی...
این حجم کاغذین آبرو
بر باد رفتنی است

***
مرا روی سنگ ها
حک نکرده اند،
هیچ دفتری 
محدود و مسحورم نمی کند، 
هیچ پرده ای تصویر مرا نمی شناسد
هیچ پرنده ای همبالم نبوده
دریچه ای بلد نیست قابم کند
هیچ بادی صدایم را
به سینه صخره ها نکوبیده،
گنجشک های دلم
بی هراس از گربه ها
روی هر شاخه ای که بخواهند می نشینند
و هیچ مترسکی
جرات ترساندن کلاغ هایم را، ندارد
فصل ها سر انگشتانم هجی می شوند
جوانه می زنند، میوه می دهند، برگ می ریزند و می میرند...
پنجره نگاهم را عشق باز می کند
و صبر می بندد...
کجا دنبال یعنی من می گردی؟!

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 19:27  توسط یواشکی  | 


پرندگان سکوت
روی شاخه های وحشت
تکثیر می شوند...
پیکر محو هیولایی
چرت مه صبح گاهی را
پاره می کند...
جنگل، جنگل ، جنگل
صدای گنگ گام هایی که دور می شوند
بوی زننده علف های مرداب...
این تصاویر مبهم را
نمی شناسم

***
محکم
برای باختنم کف می زنند
دست هایی که هر گز نبوده اند
فاصله ها دیوار می شوند
و من
مثل جوجه گنجشکی
در آشیانی مخروبه
دهانم را
رو به آسمان باز می کنم

***
پرهای خونین را
زیر باران می شویم
بال های خیسم را
روی بام قفس پهن می کنم
خورشید...
پر هایم را آتش می زند

***
عطر گل گاو زبان، 
دستهای کبود مادر...
چشم هایم را می بندم
و لاجرعه سر می کشم
خاطرات تلخ و تیره بودن را
از لیوان بارفتن آبی ارثیه مادر بزرگ،
شمع ها اشک می ریزند...
و آینه انکار می کند
اسپند های رنگینی را
که بر آتش کینه ها
خاکستر می شوند،
کبوتری چاهی
از لبه نرده ایوان می پرد...

***
این روز ها
برای تمسخر سیاهی
سپید می پوشم

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 3:58  توسط یواشکی  | 

 

تا قعر کهکشانی خالی

پیش می روم...

ستاره ها

تکه سنگ هایی آینه بدست

بیش نیستند،

که با انعکاس نور خورشید

چشمانم را می زنند

تا شب ها هم راه را گم کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 1:48  توسط یواشکی  | 


*وقت سحر است و باز هم بیدارم

 با خواب خصومت اساسی دارم

 با حکم همین چک سفید جعلی

 واریــز حســاب جــاری تکــرارم

 

*بگذشت زمان و از خودم جا ماندم

 نــام همــهء بلیــط ها را خـوانـدم

 دنبــال خودم بروی ریلــی فرضی

 یـک عمر فقط قطار خالی راندم

 

*... :از قفل نباید بهراسی هر دم

 درهــا هــمه بــازنــد، کلید آوردم

 از قفل و کلید و در چه می گویی تو؟!

 با من که مسیر خانه را گم کردم


 

*گفتی: که بدون تو هــلاکم از غم!

  در رفته حساب روز و شب از دستم

  گفتم: به خدا برای تــو می میــرم!

  القصه، تو هی دروغ گفتی... من هم...

 

*اسطوره عشقیم و در این افسانه

  با عشق عمیقــاْ به خــدا بیگانه

  بر طبق سناریوی فیلمی کــهنه

  تو شــمع شدی، من مثلاْ پروانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 3:25  توسط یواشکی  | 

 

عاشق بشوم که ابر را گم نکنم
برف و تب و سوز و صبر را گم نکنم
در بین دروس این کتاب خالی
تقدیر و سکوت و جبر را گم نکنم

***

هر چند درون سینه اش داغی بود
در کوچه سر سبز دلش باغی بود
هر روز بروی شاخه ای دخترکی
مشغول سپید کردن زاغی بود

 ***


86/08/07

** عشق من به نوشتن توضیح لازم نداره... شاید صد بار پشیمون بشم اما بازم می نویسم... دیدی سنگ جان حق با توست! عمر دلخوریا کوتاهه... شایدم من فراموش کارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 3:24  توسط یواشکی  | 

کلاهم را

با کمال میل

به او هدیه می کنم

دکمه های پیراهنم را

به جای چشم هایش می گذارم

شالم را دور گردنش می پیچم

سوپم را

بی هویج می خورم

انگشت زخمی ام را

روی گونه ها و لب هایش می کشم

سرخ سرخ

شاخه های درخت سیب را

به خاطر دست هایش می شکنم...

 تمام زمستان نگاهش می کنم...

با تنی لرزان

از پشت پنجره شکسته خواب هایم

چقدر زیباست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 10:25  توسط یواشکی  | 

 

از صافی عشق بگــذران نابم کن

در جام عطش بریز و سیرابم کن

از همهمه سکوت در غربت شب

بیدار شدم، قصه بگو، خوابم کن

***

بی چشم تو من چراغ را گم کردم

برف آمـــــــــد و راه باغ را گم کردم

از حسن ختام قصه بیهوده نگو...

چون اول خط کــــــلاغ را گم کردم

***

هر چــــــند که راه دل ما دور نبــود

پا بسته و دل شکسته مقدور نبود

فرمان حـــــضور عشق روی لب تـو

جاری شد و خشکید ولی شور نبود

***

آرام نشو، دوباره بی تابم کن

از ابر پرم عاشق مهتــابم کن

در پنجره سیاه چشمان سکوت

دور از نظر ستاره ها قابم کن

***

دریاچه چشم تو نمک گیرم کرد

از عالم و آدم به خدا سیرم کرد

یک لحظه نگاه شور تو بی انصاف

تا روز قیامت غل و زنجــیرم کرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 9:17  توسط یواشکی  | 


سرما و دو دست من و هایی در برف

گـم شد دل من دوباره جـایی در برف

بی چـاره شبیه دل من می لرزد...

گـــنجشک  میان  رد پایـی در  برف

*** 

...............بسته ام درکم کن(رباعی در دست تعمیر است)

فرمول ترا شکسته ام درکم کن

ارقام به جای کسر مطلب تاکی؟

از جبر و حساب خسته ام درکم کن

***

این پنجره از منظره ها بیزار است

آن پنجره رو به کوچه تکرار است

در کالـبد پنـجره ها نوری نیست

پشت همهء پنجره ها دیوار است

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 22:54  توسط یواشکی  | 

من
درخت
کهن سالی هستم
نا شناخته و کوچک
با ریشه ای تنومند
در کویری ابدی
باید
ریشه ام را
از خاک بیرون بکشم
و با
پا هایی گل آلود
بدون ترس از
سایه های درنده
در میان جنگل خاکستری دیوارها
گم شوم...
از میان شعله های
سر کش سرما
بی برگ بگذرم...
باید زیر چادر بی ستاره شب
با دود وضو بگیرم
و به نیت عشق
پیشانی بر آسفالت
نماز بخوانم
دهانم را مهر کنم
و کبوتری را
به رسم قنوت
سر ببرم
با بال های گشوده
و گلویی زخمی
تا باور کنند
من هم چیزی
از قبیلهء زمستان
کم ندارم

سرود سکوت

نذا این سکوت سنگی، منو از خودم بگیره
یه  پرندهء  مهاجر، از غم سفر بمیره
از روی حلقوم واژه، خنجر سکوتو بردار
دیگه طاقتی نمونده، واسهء این همه تکرار
نمیخوام پنجره هامون، مات و بی بهانه باشه
ضجهء مرگ نفس ها، برامون ترانه باشه
نذا غصه تن باغچه، رخت پاییز بپوشونه
سوز و سرمای زمستون، ته دل هامون بمونه
داره بی صدا می ریزه، پایه های پل بودن
روی دوش سایه هایی، که سکوتو می سرودن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 دی1386ساعت 1:5  توسط یواشکی  | 

 

شب غریبی ست...
کسی در زاویه ای پنهان
اشعار ناموزون دیوانی را که نیست
بلند بلند می خواند،
گوش می سپارم...
به صدایی ما فوق سکوت،
مثل کوزه ای خالی
پر می شوم
از حسی نا آشنا،
پرنده ای تشنه خودش را
به شیشه های پنجره می کوبد
تا قطرات باران را...

*** 

بغضی شاید...
پنجه انداخته
و گلویم را بی رحمانه می فشارد
های های،
گریه می کنم
بی آنکه اشکی بریزم

***

می شنوم...
شر شر آبشار ها
و آوای مرغان وحشی جنگل های گرمسیری را
که با خش خش
نرم گام های ببری
فوج فوج
به هوا بر می خیزند...
تو هم نیست،
دریایی در درون من
آرامشی را از دست داده،
اندیشه ها
مثل عروسان دریایی
زیبا و زهر آلود
تلاش می کنند
تا خودشان را روی آب برسانند
و نفسی تازه کنند

***
پر می کشند
از نوک قلم
واژه هایی که بلد نیستند
مثل گنجشک های سر مازده
روی خطوط دفترم
کنار هم
سر در پر هایشان فرو ببرند
و خواب تابستان را ببینند،
شعرم به انتها فکر نمی کند


***
به امواج گل آلود دریای پاییزی
خیره می شوم
که نگاهم را  بی بهانه
تا افقی نا معلوم
به دنبال خویش
می کشانند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 5:3  توسط یواشکی  | 

امروز که گذشت.
فردا
با چهره ای معصوم
روی دوش باد نشسته
و ما را
به امید رسیدن
به دنبال خود می کشاند
دور می شویم
آنقدر که حتی
رد پایی از ما بر جای نمی ماند،
زندگی چه راحت فراموش می کند
روزی مارا عاشقانه
در آغوش گرفته بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آبان1386ساعت 1:47  توسط یواشکی  | 

۱)

تلخ و گزنده شده ایم
شبیه قهوه ی ماسیده
ته فنجان های فال های نگرفته مان
با خطوطی نا متعارف
که هر فال گیری
تصاویر ذهنی خودش را
در آن جستجو می کند

***

۲)

ناجی شده ای
بی آن که
دستم را گرفته باشی...
در میان امواجی خروشان که
هر لحظه مرا از تو
دور تر می کنند

***

۳)


زمانی عاشق بوده ای
همین کافی ست
تا
با چشم های بسته
بال های کنده شده
زنجره ها را
بشماری
و در نور ملایم
کرم های شب تاب
بر دوش ابر ها
با داس ماه
از مزرعه ی شب
تا سحر
ستاره درو کنی...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 19:19  توسط یواشکی  | 

 

آهوی دل رمیده و رسوا، نمی شود

روحم میان حجم قفس جا نمی شود

با حلقه های بی کسی ام خو گرفته ام

تصویر من در آینه پیدا نمی شود

قانون شکسته است و دوای جراحتم

با نسخه ی دروغ مهیا نمی شود

این آسمان غبار توهم گرفته است

غرق کبوتران تماشا نمی شود

بر جاده های خاکی و پل های آتشین

پای برهنه مانده ام آقا نمی شود؟

زائر شوم دوباره مرا هم طلب کنی

بی نور و پنجره گرهی وا نمی شود

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386ساعت 2:8  توسط یواشکی  | 

 

بخندم؟!
بلد نیستم،
حرف حرف لبخند را
از روی لب هایم
دزدیده اند

شعار های خسته
روی نیمکت های شکسته
لم  داده اند...

دزد ها
با جیب های خالی
صمیمانه
شریک می شوند
و
آدم کش ها
مرگ را...
در میان گل های خشک معطر
با بسته بندی شیک
و روبان آبی می فروشند

اشرار
از روی تعهد
جریمه می نویسند

گیره های لق،
پیراهن قانون
پشت و رو 
بر بندها... باد می خورد

درد ها غول می شوند
علت ها دیو...
و
دارو های تقلبی زهر

حنجرهء واژه های احمق
خبرهای هضم شده را
با لحن خودمانی
بالا می آورند،

گوش هایم
بین پنجره ها
تقسیم می شوند

نفسم را مخفی می کنم

از نردبان بالا می روند...
که از دیوار بیفتند
 
عاقل تر از همیشه
دیوانه می شوم...

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 3:58  توسط یواشکی  | 


زیر آوار حرف

جان می دهند،

تمام مسافران

گردنه های

سرد و لغزندهء

تنهایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 22:5  توسط یواشکی  | 

 

نیستی،

ولی

این جعبهء خالی

هر روز

ارسال می شود

به تنها آدرسی که بلدی،

کسی در خانه نیست

که تحویلش بگیرد

اما،

دفتر های رسید

پر از امضاءست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 16:50  توسط یواشکی  | 


لیوان نیم خوردهء آب؛

بر جای محو لب های تو

بوسه می زند
 
کوران باورم؛

سرخ و آتشین

عطش...

بیدار می شود،

لب های ترک خوردهء قلم،

واژه ای که نیست،

پنهان نمی کنم تو را

لای دفترم،

باید ترانه خواند...

اما،

دلم کجاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اردیبهشت1386ساعت 22:58  توسط یواشکی  | 

 

من دیگه من نمی شم،
تو دیگه تو نمی شی،
ما دیگه مثه قدیم ما نمی شیم...
دیگه این باغچه شقایق نمی خواد،
دیگه هیچ کس دل عاشق نمی خواد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 3:27  توسط یواشکی  | 


بانک در جیب شماست،
رادیو روی بلندای یخچال سپید،
دیگ تفلون پر آب
مملو کف
و ته دیگی سوخته
گرم مرور اسکاچ،
قند دانی لب میز،
خیره مانده به صف مورچه ها
زیر گلدان گل مصنوعی،
چای کهنه
طوقی انداخته
گردن قوری شفاف پیرکس
و دو فنجان دمرو
تشنهء چای لب سوز...
رنده لبریز پیاز
پیکر بریان قزل آلا در فر
چاقویی سرو ته
قاطی قاشق ها
قلمی فرسوده
ته جیب پیش بندی آبی
ورقی کاغذ چرب و کاهی
لکه های قیمه
واژه هایی گرسنه...
 ته خط

***

پرده نیمه باز است،
خانه همسایه سرشار چشمانی ناشنوا
گوشی آیفون هم افتاده
ژاکتی روی شوفاژ لم داده
لنگه دمپایی  فرسودهء من سرگردان
دور اتاق...
شانه ای روی زمین،
آینه سر به هوا
سقف را می کاود؛
شمع های ژله ای،
لاک پشت ریزی وارونه
روی ترنج قالی،
انعکاس عکسم
روی تنگ آب بی ماهی
می دود عقربه دور سر گیج ساعت
می دود تا برسد...
راس زمانی واهی

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 4:0  توسط یواشکی  | 

 
 
رنگ می کنند...
با خودکار قرمز
نون ها را
میان سطور
اخبار بیات
روز نامهء صبح
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 1:44  توسط یواشکی  | 

 
بیهوده می گذرم...
از کنارآیینه ها و پنجره ها
دور تمام شهر
شب پیله بسته است
نور چراغ ها
محبوس مشت های خواب آلودهء زمین
مستور پرده هاست
آرام می گذرم از کنار خواب
ساعت...
صدای پای مرا ضبط می کند
روی نوار کوچه ی پاییز بی خیال
باخش خش
برگ های خشک ثانیه شمار
سر روی شانه ی شب
ناله می زند...
کودک زمان
امروز از لابلای پنجه ی شب
شره می کند...
توی جوی آب،
فردا نشسته است
غبار آلود و بی پناه
روی  توهم هزارمین پله
روی خاک...
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 2:3  توسط یواشکی  | 


دلم
 دستم
دست و دلم
به کار نمی رود
لبخند تمسخر آمیز
چمدانی نیمه باز
راه پله ای به نا کجا
و
زنی...
شاید ظنی...

***
عادت
به نبودن
حرکتی سایه وار
از کنج دیوارها
و هزار توی
سیاه چالهء خرافات

***
آفریده شده،
روی
امواجی خروشان
تا آرامشی را
که نیست
به اشتراک بگذارد با
فیل های قحطی زدهء خشمگینی
که بوی آب
دیوانه شان می کند

***

مشت، مشت
مشت هایی که
باز نمی شوند
تا انگشت های
کمر شکسته
لحظه ای بایستند
و
من
طالعم را
از کف دستت
بخوانم

***

لب به لب،
لبریز می شوم
از التهاب خیالی
که آینه را
شعله ور می کند
بیهوده
پای بر آتش می گذارم
تا
گلستانی
که بذر گل هایش را
مدتها پیش
موش های کور
دزدیده اند
از یاد نرود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 21:6  توسط یواشکی  | 


نگاهم کن...
همه چیز را می توانم
از لوح نگاهت بخوانم،
عطش...
در چاه عمیق مردمک چشم هایمان
به آب می رسد...
به عشق هم نیازی نیست،
کافی ست بتوانی نگاهم کنی؛
زبانی که در بند مرزها نیست
خالص،
رها،
از قفس آرایه های ادبی
و... ناقوس های سنگی؛

***
احساسات فرو خورده
مثل ماهی های نیمه جان
روی آب می آیند
نگران نباش،
صید می شوند
و دوباره
به اقیانوس باز می گردند
فقط
اگر بخواهیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 17:24  توسط یواشکی  | 

 

بگرد...

درد، درد، درد

دور دايره هايي از سيم خاردار؛

قافيه اي نداشته اي

 كه ببازي 

و به جرم رديف

گردن بزني واژهاي بلند را...

قفس تنگ است،

دست و پايشان بيرون مي ماند،

دراز به دراز مي خوابند

کنار هم...

کوتاه و بلند

کسي فرياد مي زند...

و قانون

لي لي کنان

 از کنار قفس ها مي گذرد

 

***

پنجره مي شوم که چشم باشي

ترانه که صدا،

دل که تپش،

اما...

پله هاي نردبانت را بشمار

که نگاه نکني

حواست پرت نشود...

و نيفتي

روي خاکي که از آن روييده اي

 

***

دستم نمي رسد؛

عکست را

تخت سينه ي آسمان

به ابرها ميخ کرده اند،

در قابي از ستاره ها...

ابر ها بازیچهء باد هستند

و ستاره ها

عاشق شب...

و تو

کوهي که

مجبوري

طلوع و غروب را بدوش بکشي...

به همين بيهودگي...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385ساعت 1:31  توسط یواشکی  | 

به پوچي واژه ها مي نگرم
كه در اسارت تكرار
ورم مي كنند
و متلاشي مي شوند
بگو...
به همين سادگي
با كلماتي كه از زبان گنجشك ها كش رفته اي...
لغات آشنايي كه
درخت ها مي فهمند و
آسمان مي شنود...
***
دلم را
از زير پاي عابران جمع مي كنم
از روي خط كشي هاي ساييده،
تا فلس هاي رنگ پريده ماهي ها را
دوباره قرمز كنم...
***
قرچ، قرچ
 ترك بر مي دارد
هميشه تنگي هست
تا چشمه ها را قالب بزند
شايد به خاطر تحدب تنگ
تورا بزرگتر مي بينم...
پشت شيشه هاي قطور
گوشهاي زندگي
كر مي شوند
كسي صداي تنهايي ما را نمي شنود
***
مي درخشي
كه بچه ها
پولك هايت را بكنند و
بزور چسب
آخر مشقهايشان بچسبانند...
***
نمي نويسم
اما
تو بخوان...
با صداي بلند
بگذار باد گوشهايش را بگيرد
شيشه ها بشكنند
قاصدك ها پشت پنجره ها
منتظر نمانند...
و من
جاري شوم
روي تمام ترك هاي بيابان هستي ام
كه تشنه لب رنگ آبي
گلهاي كاسني مانده اند...
مي شكافم و
مي بافم
پيراهن سكوت را
بر قامت تنديس ياد
بخوان
تا شعله هاي كلام
نگاه هاي يخي غرور را
ذوب كنند،
فقط بخوان...

 

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 17:33  توسط یواشکی  | 

 

بر سیل تکيه کرده ام و بي بهانه ام   

مي لرزد از سکوت بيابان شانه ام

بد آسمان شب که وبال ستاره است      

در ياچهء سياه دعا هاي پاره است

من با غروب آینه پیمان نبسته ام       

آقاي آسمان به سکوتت شکسته ام

آنقدر خسته اي که نگاهم نمي کني      

مشت پري که توشهء راهم نمي کني

گم مي شوم پشت حصار زياد و کم      

در دفتري کبود که با ضربهء قلم

می پیچد ازسوال به خود تا دم سحر        

با واژه هاي مبهم و هذيان بي اثر

عمري گذشته است و هنوزم مرددم      

صد سال طول مي کشد انگار هر قدم

در شوره زار صبر پريشان نشسته ام      

فرقي نمي کند که چه اندازه خسته ام

بيهوده بوده اين همه از عشق گفتنم      

بر پيلهء غرور حريري نمي تنم

آتش گرفته دامن صحراي باورم    

حالا شبيه شهر فقط سايه مي خرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 2:6  توسط یواشکی  | 

 

گل،

شاخه اي... هزارو پانصد تومان،

دلت باز نمي شود...

قناري يک ميليون توماني

تا قسط هايش را بدهي،

مرده

جرات مي خواهد

پای برهنه

دنبال سوسك ها دويدن...

از روزنه ها،

موش نشت مي کند

روزنامه هاي پيچيده

دور سبزي هاي پلاسيده

روح مي چرند،

مرگ موشها را

مورچه ها روي دست مي برند...

توري ها

از چرخ کردن مداوم هواي سنگين

دريده مي شوند

قرار است نفس بکشي

فردا را

با گربه ي گر روي ديوار همسايه

 

***

گسل هاي پير

ازدحام مترسک هاي تشنهء قير

سقفي از دود

ليواني وزغ آلود

بشقاب بشقاب

مرغ  پر کنده،

کفش هاي تا به تا

بخيه هاي ناشيانه

بر دريدگي هاي آسمان،

و...

انسانيتي

که گاهي

رشد مي کند

مثل خزه 

لابلاي ترک سنگ هايي

که آب را

قرن هاست

محبوس کرده اند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 تیر1384ساعت 2:23  توسط یواشکی  | 

 

خسته از بايد و نبايد ها خسته از زنگ هاي بي شادي

تكيه كردم به سايه اي بي جان در كنار عروسكي بادي

و نشستم كنار رويا ها باغ هاي بدون  بر گ و بر

در هجوم حقارت شک ها بر حصار خطوط اين دفتر

مي نوشتم از آنچه ممنوع است و سزاوار خلقت من نيست

مي نوشتي كه دغدغه شايد واژه اي در خور سرودن نيست

   

 ×××

 

پرده پرده شب بهاري را من براي ستاره ها خواندم

همه پاسخ بدست  من اسير سوال مي ماندم

من نمي خواستم  صداي غم رو لبهاي باد بنشيند

دستهاي غريب و نا محرم راز هاي نگفته بر چيند

و تو  مي خواستي صداقت را به چه جرمي به دار آويزي ؟

دلخوش از گرگ و ميش بي پايان زهر در چشمه سار مي ريزي 

آينه وار زل زده بر شب چشم هايي پر از فسون غرور

انتشار شب از نگاه توست چشم هايي هراسناك از نور

 

×××

 

باز هم با خيال تو اينجا در سكوت سپيد دفتر من

جان گرفته شبي غبار آلود مثل بختك بروي باور من

پنجه در پنجه يقين بغضي مي فشارد گلوي شعرم را

و چه زور آزمايي پوچي در خلاء شعله مي كشد اينجا

ويقين بي رمق تر از آنست كه بخواهد دوباره بستيزد

آنچنان نيمه جان شده باور كه محال است زجاي برخيزد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1383ساعت 2:5  توسط یواشکی  | 

 

خرمن سايه رسيده داس تيز ماه كو

چشمه ها خشكيده رودي تا ابد همراه كو

راه را سيل دقايق مي كند از جا بگو

كوره راهي بي خطر تا مقصد دلخواه كو

شيشهء بغضم شكسته در گلو گاه قلم

هق هق ام معني ندارد واژه اي آگاه كو

اشك ها غرق سكوت و گوش ها بيگانه اند

پيكر سرد و سياه آشناي چاه كو

دشت ها ویرانه اند و دانه ها بی حاصلند

ابر باراني كجا و باغبان آه كو

كنج دلها پيله بسته كينه هاي ماندگار

من سر ا پا آتشم انبارهاي كاه كو

پوچ و طولاني نوشتم دستهايم خسته است

وصف حال كاملي در جمله اي كوتاه كو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1383ساعت 4:18  توسط یواشکی  | 

بلند شو و پنجره ها رو وا كن

كوچه ها رو با چشم دل نگا كن

دلت رو از لاي كتابا بر دار

ببر تو كوچه بين مردم بذار

جايي كه آدما سياسي نيستن

شبيه چوب جا لباسي نيستن

از حرمت گرد و غبار اومدن

با همه سختيا کنار اومدن

جون مي گيره زندگي تو نگاشون

با خنده و گريهء بچه ها شون

مرد تلاشن اما سنگي نيستن

براي هم خروس جنگي نيستن

صب تا غروب تو شهر جار وجنجال

دنبال يه لقمه نون حلال

ويلون و سيلونن و باكشون نيس

جز صفا تو دلاي پاكشون نيس

قامت شون تركه اي مثه بيده

اما نگاه شون پره اميده

چهره پير و خسته شون دروغ نيس

كمر هاي شكسته شون دروغ نيس

سفره نون و عشقشون بي رياس

تمام فكرشون رضاي خداس

نه اهل دوز و كلكن نه كينه

كه راه و رسم زندگي همينه

اگر چه ما بين همين مردمن

مثه يه سايه بين رنگا گمن

تو قاب سرما گرمي بهارن

از فصل آهني خبر ندارن

 

 ***      

زندگي مثه خونه اي قناسه

پنجره هاش بهانه تماسه

هر پنجره اش به كوچه اي وا مي شه

تو هر كوچه يه قصه پيدا مي شه

تو قصه ها هميشه خوب و بد هس

جن و پري، آدم و ديو و دد هس

بلند شو پنجره ها رو وا كن

كوچه ها رو با چشم دل نگا كن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 مهر1383ساعت 2:30  توسط یواشکی  | 

 

مي گريد و مي گريم افسرده و خاموشم

باري ست توان فرسا اين فاصله بر دوشم

بي تو گذر از دريا هر چند كه آسان نيست

تا معجزه اي ديگر  چشم از همه مي پوشم

 

نزديكترين دوري ، بيگانه ترين ياري

بين من و عقل و دل فرمانده پيكاري

ديوارحقيقيت نيست تو جلوهء ديواري

با خواب هم آغوشم تا فرصت بيداري

 

افسوس كه بيداري چشمي ست خمار آلود

يا آينه اي شبرنگ با وسعت نا محدود

انديشهء نوراني بر پنجره اي مسدود

يا سايه بي رنگي از مهر ميان دود

 

از فاصله اي مبهم در آينه اي بي غش

تصويردروغيني ست با منظره اي دلكش

نقشي است به جا مانده از قصه شيريني

خاكستر سوزاني باقي ست از اين آتش

 

خاكستر گلگوني ست بال و پر پروازم  

رفتي و گمان بردي مي سوزم و مي بازم

با شعله بي رنگي  آتش كده مي سازم

ققنوسم و از آتش زاده شده آغازم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1383ساعت 4:21  توسط یواشکی  | 

 

شط ذهنم پر از واژه ها بود ، روز و شب آب وگل آتش و دود

آسمان، تيرگي، خستگي، درد ، كوه ها، سايه هايي تب آلود

واژه ها را نسنجيده مي پخت ، مطبخ تازه كار شعورم

محو آرايش شكل الفاظ ، از حقيقت كماكان بدورم 

گاهگاهي به دل مي شنيدم ، نغمه هايي كه ناآشنا بود

گوش دل مي شنيد آن چه را كه ، يك سكوت سراسر صدا بود

خسته خسته درون سكوتم، موجهاي لطافت شكفتند

بامن دل زده ازصداقت ، قصه هاي تر و تازه گفتند

وزنها بال پرواز شعرند ، گر چه بال و پرم را شكستند

من كنون خسته در بند و آنها، با كلامم به بازي نشستند

واژه ها با هم انگار قهرند ، در دل شعر من جايشان نيست

عطر گل لطف شبنم هميشه ، از طلوع سپيده فراريست

***

چشم تو قصه اي سبز را خواند ، همره موج تا بيكران رفت

بي سفر پا به پاي شقايق ، تا به افلاك هم مي توان رفت

اين درختان هم آغوش گشته ، با تن سنگي و سختي كوه

يك بغل مه برايم بياور ، تو به سوغات از سبز انبوه

 

***

در شگفتم چرا در درونم ، فصل تو از گل انديشه اي نيست

در وراي سخنهاي مرموز ، حرفي از اصل از ريشه اي نيست

من چگونه بدست آورم باز ، آنچه را كه دگر آن من نيست

من چگونه سرودي بخوانم ، با نوايي كه در باد جاريست

***

طفلكي عشق دزدانه سر زد ، بسكه شكها به بندش كشيدند

عشق را با ريا رنگ كردند ، آبرويش به شهوت دريدند

***

اين قفس زادهءاعتقاد است ،  وسعتش عمق فكر من و تست

ميله هايش خياليست تنها ، نقش آن بايد از ديده ها شست

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 بهمن1382ساعت 4:10  توسط یواشکی  | 

امروز بازم تنها تو خونه هسم

بازم كنار عكساتون نشسم

بازم به ياد چهره و نگاتون

به ياد خنده ها و گريه هاتون

دلم گرفته مثه کوه دردم

باز دوباره حسابي گريه كردم

شمردن سالا حواسمو برد

گذشته های خوبُ یادم آورد

خیره شدم به جاهای خالی تون

به روزای قشنگ هم بالی تون

تصوير اون اتاقاي قديمي

دلاي پاك و ساده و صميمي

زانو به زانو دور هم نشسن

بال و پر سياهي ها رو بسن

قرمزي شمعدونيا پریده!

عطر نفسهاي شما پریده!

حالا چي مونده يادگار برامون ؟

يه آلبوم كهنهء درب و داغون

نسل قدیم و نو تو جنگن همش

سوا شده مادر بزرگ از نوه اش

اسم پدر بزرگو دادیم به باد

آداب و سنتا كه از مد افتاد

سراي سالمندانو  پا گذاشیم

قديما رو تو موزه جا گذاشيم

بهشت يادگاري رو كوبونديم

به جاش يه غول بتني نشونديم

زندگي از عشق و صفا خاليه

دلخوشي ها مون همه پوشالیه

بيشتر وقتا از همه بيزاريم

حوصله همديگه رو نداريم

با قهر و كينه پيش هم مي شينيم

با ذره بين هم ديگه رو مي بينيم

تو بارون وسايل رفاهي

همدلي شد يه قصهء فكاهي

زيادي از دوري و دوسي خونديم

تو اين شلوغ پلوغي تنها مونديم

امروز باهم دوسیم و فردا دشمن

عصر جديد چه كرده با تو و من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 خرداد1382ساعت 3:59  توسط یواشکی  |