چشامو می بندم... سعی می کنم تصورت کنم... پلک هام با فشار اشک ها از هم باز میشن و نگاهم... پر می کشه... تا پنجره باز رو به پنجره بسته همسایه...
دیگه حتی تصویری هم از تو نیست... تا بی نهایت برهوت... تا جایی که ذهن می تونه پرواز کنه... هیچی نیست... هیچی...
صدای باز و بسته شدن درها و سایه آدم هایی که پشتشون پنهان شدن... هر روز تکرار میشه... دیگه هیشکی رو نمی شناسم...
نور بی حال غروب از پنجره نشت می کنه تو اتاق و رو آینه جا خوش می کنه... غبار روی آینه رو که فوت می کنم... لکه ها خودشونو برخ می کشن... انگار به نور دهن کجی می کنن...
تاریکی آروم آروم نورو تو بغلش پنهون می کنه... انگار بعد یه روز طولانی و گرم نور لذت می بره تو خنکای آغوش تاریکی گم بشه... این قدر آروم به سمت هم می لغزن که تا به خودت بیای... یکی شدن...
تو هوای گرگ و میش اتاق دنبال حروف می گردم... دنبال حروفی که دل داشته باشن واژه بشن... تن بدن به قربت جمله ها و غربت معنی...
کاش بارون بباره و برگای خاک آلود روی دیوار نفسی تازه کنن... باد بیاد و پرده ها رو کنار بزنه... کاش دوباره همسایه روبرویی برای سرکشی به غذاش بیاد و از پشت پنجره برام دست تکون بده... کاش بازم برق بره که شمع روشن کنیم و تو نبود مظاهر تمدن... بزور تاریکی هم که شده دو ساعت از کنار هم جُم نخوریم...
حرف نزن... هیچی نگو... چشاتو ببند که منو نبینی... فقط یه بار دیگه بذار با هم گریه کنیم... فقط یه بار...
* پاهات که خسته باشن... بهترین کفشا رو هم نمی تونن تحمل کنن... تبصره هم نداره...
* زمستونو قایم نکن زیر بهار روسریت... گم شده گیس گلابتون، دلتنگته کاکل زریت
دلم میخواد پنهون بشم دوباره زیر چادرت... بهم بگی عزیز من تموم شده در بدریت
* چقدر علامت سوال... چقدر علامت تعجب... نقطه بذار بریم سر خط... البته اگه بخوای رو نقاشیت خط بکشی...
* کلاسی که تخته پاک کن نداشته باشه... شاگرداش بهتر از این نمیشن...
* ابرا گریه یادشون رفته بسکه همه چی خنده داره این روزا...
* میگه: زندگی می کنیم عین سگ... سگای شهری رو که نگاه می کنم...یا توی یه ماشین آخرین مدل سوارن... یا تو بغل یه خانم آخرین مدلن... یا روی یه مبل آمریکایی، تو یه خونه آخرین مدل لم دادن و شو تماشا می کنن و کنسرو غذای سگ خارجی ویتامینه می خورن... یا رفتن دام پزشکی که واکسنا شونو بزنن... یا دارن تو پارک ورجه ورجه می کنن و به تنه درختا... همچی هم وضعشون بد نیستا...

اینم از الطاف یکی از دوستان که نمی دونم کیه و نمی دونم اسمش چیه و کجا باید از این همه لطف و هنرش تشکر کنم... عجالتاً بهترین جا همین جاست... ممنون!
دلم گرفت مسلمون... این چه وضع شعر نوشتنه؟! می نویسی که آتش بزنی... بسوزون خاکستر این پر و بال سوخته رو... اگه خیالت راحت میشه...
حالا دیگه این قدر غرق شدم که این واژه های لعنتی تو خوابم دست از سرم بر نمی دارن... این همه حرف نگفته که گفتنشون دو زار نمی ارزه... چه حکایتیه... چه حکمتی داره... موندم والا...
اما هر چی هست آتش و عطش و دوری رو سرد می کنه... برای مدتی کوتاه... و این ارزشمنده واسه من که همدلی جز واژه هام ندارم...
تو این برهوت تو این وانفسای "میان جمع تنها بودن"... چی می تونه جز نوشتن مرهم باشه... شده واژه ها راه گلوتو ببندن؟ شده قلمت حیرون بمونه از چیزی که می نویسه؟ می فهمی چی میگم...
این روزها فقط ناظرم... و یه ناظر خوب چه کاری می تونه بکنه بهتر از یادداشت برداشتن... مرزی بین رویا و واقعیت وجود نداره... من خواب ها رو تو بیداری می بینم و بیداری رو در خواب...
دلواپسی، دلخوری، دلتنگی، دلبستگی... این دل دل کردنا... خسته ام کرده... حالا می فهمم چرا قدیمیا می گفتن "ظالم همیشه سالمه"... واسه این که دل نداره... که بشکنه... که بسوزه... که پر پر بزنه...
دیگه واقعاً عقلم به هیچی نمی رسه... گرچه کار چندانی هم از عقل بر نمیاد این جور وقتا جز خراب کردن همه چیز... فرمونو کامل سپردم به خدا (سه نقطه عاقل! یعنی نه فکر می کنم نه تصمیم می گیرم)... مطمئنم که رانندگیش بیسته... دیگه نمی خوام دلشوره چیزی رو داشته باشم... الان یه دریا رنگ سبز احتیاج دارم و یه عالمه آدم فضایی که از قواعد زمینیا چیزی ندونن... تا تنهایی مو باهاشون قسمت کنم...
* عیدتون مبارک... ![]()
* تو همونی هستی که باید باشی... * بارون میاد چون تو غمگینی... داشتم یه فیلم خالی بندی بچه بونه می دیدم... این دوتا هم از جملات قصار همون فیلمه... "مردان سیاه پوش"
* وقتی زیاد رو آرزوهات پابذاری... آرزوهای دیگران هم برات بی ارزش میشن... اونوقت دنیا میشه همین چیزی که الان هست...
* شانه به شانه ایستاده اند
درختی خشک و درختی سبز
گنجشک ها بر شاخسار هر دو می آرامند
و کلاغ ها بر فراز هر دو به نظاره می نشینند
فصل ها از کنارشان یکسان می گذرند...
باد در میان شاخه هایشان می پیچد
و باران...
یکی ایستاده به اجبار زندگی
و دیگری ایستاده به احترام زندگی
تفاوت بودن
تفاوت دیدن
از کجاست تا به کجا...
* عنوان مطلب تا جایی که یادمه یه فیلم سرخپوستی بود... اگه اشتباه می کنم راهنماییم کنین ممنون میشم...
لعنتی!
هر چقدر هم بد باشی
هیچ کس نمی تونه جای خالی تو پر کنه
اینو فقط من می فهمم و من...
* چقدر خوبه هنوزم آدم هایی دور برت هستن که حس می کنی حرفاتو می فهمن... چقدر خوبه بودن دوستانی اینچنین...
* این روزا فیلسوفانه اشک می ریزم... برای قطره قطره اش دلیل منطقی دارم...
* هیچ گلی نداره... شاپسندو که زمستون سرما زد... دوتا دونه رز مینیاتوری هم از شدت گرما سوختن... اما تو شناسنامه اش نوشتن باغچه...
* من میون مه گم شدم... تو میون دود... مه دود غلیظیه تو این جنگل اسفالته... هیشکی پیدا مون نمی کنه حتی خودمون...
* سلام... خوبه هنوزم جرات سلام کردن به همو داریم...
* اینو الان نوشتم... نمی دونم خوبه یا بد... ایراد داره یا نداره... همین!
*ت.و: من هیچ آغوشی گرم تر و نورانی تر و امن تر از آغوش مادرم سراغ ندارم... شما دارین؟ (قابل توجه همسایه های مشکوک)
***
۲.
صحرای خاطرم
میعادگاه جوانه هاست
دروغی بیش نیست اگر می گویند:
سال های قحطی در راهند...
***
۳.
در شبی تیره و سرد
در میان خواب و بیداری
عشق هم سرزده می آید... حیف!
یاد دیو و نمکی می افتم
هفت در رابستم...
*دستم به شعر موزون نمیره این روزا... "آدم فضایی" شدم رفته... فقط کی سوار "موشک" شدم یادم نمیاد...
حرف راستش هر چی این بنده خدایی رو که تو آینه است نگاه می کنم کمتر می شناسمش... خرجشو با من سوا کرده زده به سیم آخر... هر کاری دلش میخواد می کنه... البته طبق معمول منم هر کاری دلم نمیخواد می کنم... اینه که بد جوری بینمون شکر آبه...
*امشب زیر یه درخت نارون تو پارک نشسته بودیم... پرنده ها مانتو من و روسری بقیه حضار رو بد جوری نشونه گرفته بودن... اونم ساعت یازده و بیست دقیقه شب! جالبه که نمی دونستم پرندگان تو خواب هم... چقدر جانوران به موازات بشریت پیشرفت کردن... از نظر علمی و فرهنگی و هنری و اجتماعی و اینا... واقعاً که...
*روز آقایون... عطر فروشی ها غلغله بود... البته پیراهن مردانه و کراوات و کمر بند های جینگیل مستون گرونقیمت هم مورد توجه بودن... هر چی نگاه کردم هیچکس لباس زیر و جوراب نمی خرید... قابل توجه اون دسته از آقایون که صدای آه و ناله شون (منظوم و منثور) تا هفتاد تا ولایت مجازی و حقیقی اونور ترو برداشته... البته قیمت لباس زیر های مردانه مارک دار هم دست کمی از طلا نداره...
*خدا ریشه این نژاد پرستی رو بخشکونه... چرا یه روز رو به عنوان روز "مرد و زن" اعلام نمی کنن... مثلاً روز ازدواج حضرت علی(ع) و فاطمه(س)...
*اما... مرد؟! همیشه برام سوال بر انگیز ترین واژه ست... وقتی اسم مرد میاد... یاد پوریای ولی می افتم... یاد امیر کبیر... میرزا کوچک خان و... یاد جنگ می افتم... یاد مردان جان بر کف و عاشق... و رشادت های موندگارشون... خلاصه یه لیست طویل از مردان تاریخی و غیر تاریخی جلوی چشمم نقش می بنده... این روزا دلم میسوزه واسه تعریف مردونگی... وقتی از نظر عامه مرد کسیه که اسم و رسمی داشته باشه و دستش به دهنش برسه و بتونه امورات یه خانواده دونفره و رتق و فتق کنه... زیادی تحریف شدیم نه؟! روزتون مبارک!
ـ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیون ها ستاره فقط یکی از آن پیدا شود همین کافی است که وقتی به آن ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد. چنین کسی با خود می گوید:(( گل من در یکی از این ستاره هاست...)) ولی اگر گوسفند گل را بخورد برای آن شخص در حکم این است که تمام آن ستاره ها یک دفعه خاموش شده باشند. خوب... این مهم نیست؟!
" از کتاب شازده کوچولو"
ساده می نویسم...
حتی برای تو
که واژه هایت
خسته از
لباس های فاخر
دیوانه وار
برای رهایی دست و پا می زنند،
ساده می خندم...
حتی با تو
که برای کش دادن لب هایت
مقیاس داری
و قانون وضع می کنی،
ساده می گریم...
حتی به خاطر تو
که بر شانه ات
افعی غرور روییده
و سنگی سینه ات
جولانگاه عقرب هاست،
ساده زندگی می کنم،
حتی کنار تو
مجسمه پولادین قلمکاری
روی ساعتی با عقربه های بتنی
در میان قصری یخی،
آن قدر ساده...
که باورم نمی کنی!
* دستتو بده به من... خوب بلدم از خیابون ردت کنم... البته اگه یه تریلی با راننده خواب ازش رد نشه...
* دنیا وفا نداره... تو چی؟!
* چرا هر چی نگاهت می کنم تو چشمات هیچی نیست... کی قراره مستاجر این خونه کلنگی بشه...
* گیلاس های کرمو... سیب های کرمو... با این همه میوه نوبر کرمو و باغ آفت زده باید چه کار کرد... سمپاشی که خشک و ترو با هم می سوزونه...
* این روزا آخر هر اعتمادی یه دام هست که باید شش دنگ حواست جمع باشه توش نیفتی...
* چه گرد و خاکی می کنه این جارو دستی قدیمی... دلم یه جارو برقی پر قدرت میخواد که همه چیزای بی ربطو درسته قورت بده...
* زندگی مسابقه نیست که یکی ببره یکی ببازه... تو هم باختی... اگه من ببازم...
* وقتی به باغچه خشکیده نگاه می کنم دلم می گیره... چه گل هایی میشد توش کاشت... بازم جای شکرش باقیه که گنجشکا هنوز فراموشش نکردن... این روزا یه مشت ارزن توش می پاشم فقط به خاطر دل کوچولوی گنجشکا...
ت.و: منظورم از باغچه این جا نیست همسایه های نازنین...