بی تو نفس ثانیه ها غم خیزست
تقویم کویر از عدد لبریزست
هر سال هزار و سیصد و تنهایی ست
هر روز دوباره نوبت پاییزست
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 20:59  توسط یواشکی
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 23:27  توسط یواشکی
|
بروی برف می رقصد
دخترکی پا برهنه
با چشمانی گریان...
گیسویی رها
و گونه هایی گلگون
حلقه محاصره مترسک ها
تنگ تر می شود،
سوت خشک چرخ گاري ها
با شيهه اسب هاي پير
ترکيب مي شود
صدای بال کلاغ ها
کف زدن تماشاچیانی را می ماند
که نظاره گر شعبده تکراری
معرکه گیری ماهرند
ترس چون سايه اي لرزان
از نور منقطع شعله ها،
کنار دخترک پاي کوبي مي کند
نفس در سينه زمان حبس مي شود
برف زير گام هاي دخترک گر مي گيرد
و جوانه ها خميازه کشان بيدار مي شوند
مترسک هاي مايوس
به مزارع شان باز مي گردند
و کلاغ ها بر شانه شان
آشيانه مي سازند
دخترک همچنان مي رقصد
در ميان جوانه هايي که
بايد تا بهار زنده بمانند
+
نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 1:48  توسط یواشکی
|
تو پیاده رو راه می رم...
ادامه مطلب*
+
نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 0:0  توسط یواشکی
[از پس تاريکي
سايه هايي را بخوان
که مشهور ترند
واژه هاي مستعمل زرورق پيچ
که از حصار حلقه هاي دود گريخته اند
و مهرشان لب هاي اناري فاحشه هاست
با مزاج روحت سازگار ترند
براي نبودن آفريده شده اي
تا نهنگ واژه ها تو را بکام بکشد
و در جزيره اي کاغذي
ميان مقبره اي مکتوب
بالا بياورد
[نقطه اي نوراني
دل دل کنان
در دل شب مي تپد؛
گاهي
کورسويي کافيست
تا هيولاي تنهايي
دوشقه شود
[تو،
به خاطر خودت مي خوابي
من،
به خاطر خودم بيدار مي مانم
اما...
زندگي دنبال مصاحبش مي گردد!
[ديگر شعر نمي نويسم،
شعر مرا مي نويسد
که با قلمي شکسته
فاصله ها را گز مي کنم
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 1:11  توسط یواشکی
|
زان يار دلنوازم شكری است با شكايت / گر نكته دان عشقی بشنو تو اين حكايت
بی مزد بود و منت هر خدمتی كه كردم / يارب مباد كس را مخدوم بی عنايت
رندان تشنه لب را آبی نمیدهد كس / گوئی ولی شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا / سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی / جانا روا نباشد خونريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود / از گوشه ای برون آی ای كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود / زنهار از اين بيابان وين راه بی نهايت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم / یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست / كش صد هزار منزل بيش است در بدايت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم / جور از حبيب خوشتر كز مدعی رعايت
عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ / قرآن زبر بخوانی در چارده روايت
ت.و: گوياتر از اين نمي شد چيزي سرود براي اين روزها... خيلي جالبه که حال و روز يه شاعر امروزي با يه شاعر قرن هشتم يکي باشه... امروز هي از خودم پرسيدم وقتي حافظ هست با زباني اينچنين ظريف و قوي چه نيازي به شعر هاي من هست؟ نيست ديگه... اگه حافظ الان بود دوباره مي فرمود:
اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري
واجب شد يه تفال بزنم به ديوان خواجه ببينم نظرش در مورد اشعار من چيه...
+
نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 15:26  توسط یواشکی
|
[نه ابری، نه بارانی
فقط سرماست که چهار نعل می تازد
پشت پنجره شکسته سکوت
[دلت تکثیر می شود
میان واژه ها و من،
زخمی و گل آلودم
بسکه در شالیزار کلامت
زمین خورده ام...
[... و کلاغی
سر دیوار هوس می قارید
عشق آواز خوشی است!
[چشم هایت،
دو حلقه چاه عمیق
لبریز عطش
[بی تو سرما شیریست
که مرا می درد هر شب
کنج قفس رویاها
[خسته ام،
خسته از آغاز همه پایان ها
خسته از بردن این بی جان ها
تا نسیم و باران
+
نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 1:47  توسط یواشکی
|
...
نبودم...
و
نمی دانستی
که عمریست بودنت را
به عزا نشسته ام.
+
نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 0:21  توسط یواشکی
|
کوه یخی شبیه دل، تو سینه تو پنهونه
باید فراموشت کنم، تا قلبم آروم بمونه
دلم دیگه نمی تونه، همیشه منتظر باشه
بپرسه امروز دوباره، دس کی توی دساشه؟
پشت کدوم بیت غزل، غرورشو جا می ذاره؟
روی کدوم ترانه ی عاشقونه پا می ذاره؟
تو قاب قلبش هوس کی داره پرپر می زنه؟
کی یادگاری رو دل سیاه سنگیش می کنه؟
کسی که فرقی نداره، اسم کی روی لبشه
صدای کی لالایی بی انتهای شبشه
دروغا راسشو می گن، دربدر ویرونه ای
دنبال یه نمایش تازه عاشقونه ای
کهنه شده بازی تو، من اشتیاقی ندارم
تنگ بلور دلمو، رو صخره ها جا بذارم
بسه باهام بازی نکن، برای رفتن حاضرم
کاسه ی صبرم پر شده، نگو بمونم یا برم
+
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 0:45  توسط یواشکی
|
خشکیده سیب قلبمون رو شاخه های بی کسی
تاریکه روز و شبمون از درد بی هم نفسی
خالی شدن پنجره ها از یه نگاه مهربون
پرنده ها بدون پر نه عاشقن نه هم زبون
توی دلای خودمون زندونی ابد شدیم
نگو که خوبه این روزا دیگه زیادی بد شدیم
درد آشناییم و همش درمونو پنهون می کنیم
سقوط مونو از پل عاشقی آسون می کنیم
نمی تونیم تو آسمون عکس کبوتر بکشیم
دنیا اگه جهنمه ما شعله های آتشیم
نقابی مونده ازمون تو قاب سرد زندگی
نقابی که نمی ذاره حرفیو بی پرده بگی
بیا من و تو بگذریم از سایه ها رها بشیم
نقاب مونو برداریم دوباره آشنا بشیم
قانون خوابو بشکنیم حصار و آتیش بزنیم
آیینه های سنگیو از سینه هامون بکنیم
من و تو بازم می تونیم قلبامونو صدا کنیم
چرا دلامونو به شب بیهوده مبتلا کنیم؟
+
نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 3:4  توسط یواشکی
|
دلم می خواد بنویسم... اما هیچیش نوشتنی نیست... هیچیش!
اینو نوشتم که امروز یادم بمونه...
+
نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:29  توسط یواشکی
|
بی گناها مثه هیزم جهنم می سوزن
لبای عدالتو با نخ قانون می دوزن
این مرام دنیاس انگار ظالما رو دوس داره
نوبت پرونده شونو ته لیستش می ذاره
زندگی با درد و کینه نفسی نمی کشه
می دونم قاضی کل تمومه جرما یادشه
دردُ می شناسه چرا دلارو سامون نمی ده؟
به نگاه تیره مون زلال بارون نمی ده؟
چرا دل هامونو تو سینه هم نمی ذاره؟
آخه تاکی باید از نگاهمون خون بباره؟
مرگ شیطون و فرشته توی آغوش همه
چه حقیقت دروغی... دنیا جای آدمه!
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 2:35  توسط یواشکی
|
* چقدر به دل کندن عادت کردم... کاش دل بستنو یادم می دادی...
* «پرنده را به خاطر بسپار»... این روزا باهمه چی می شه پرواز کرد!
* قلم وحشی من،
رام یک لحظه نگاه بکر است
تازیانه نکن این باد هوا پیما را!
* عشق طوفانی ست
بر خاکستر افسانه مخدوش؛
تشنه هرم نفس های تو است
این شعله خاموش
* جز چک تنهایی
ته جیب واژه چیزی نیست،
جمله ها را نتکان!
* از درختان پیر
میوه حوصله چید
باغبان تقدیر،
سبد فاصله را
با زمستان پر کرد.
* می تپد دگمه پیراهن تو در مشتم،
من دلم را کشتم!
* اصل مطلب، شب خوش!
عاقبت می پرد از پنجره
گنجشک نگاه گرمت...
+
نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:7  توسط یواشکی
|
پا به پای من نمی تونی بیای
من دارم از یه بیابون می گذرم
پا برهنه از دیار بی کسی
دلمو تا آرزو ها می برم
پا می ذارم رو دل شنای داغ
تو یه صحرا که پره مترسکه
رو زمین پوک و داغ بی کسی
که سرابش چوب چرخ فلکه
پا به پای من نیا عزیز من
می دونم طاقت کندن نداری
نمی خوام بسوزی و فنا بشی
لازمه بمونی و کم نیاری
راه هرکسی برای خودشه
دلشو بایس تا مقصد ببره
راه من تو دل این ویرونه هاس
راه تو شاید یه راه بهتره
دس تو دس من به جاده می زنی
پا به پای من نمی تونی بیای
تو واسه رسیدنت به عاشقی
سرزمین سبز رویایی می خوای
** ت.و: عیدتون مبارک و التماس دعا! 
+
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 2:56  توسط یواشکی
|
اين جا هوا خيلي سرده... دارم سعي مي کنم به سرما محل نذارم... کار سختي نيست، يه عمر همين کارو کردم... ساق پاهامو و نوک انگشتام يخ کردن... خيره شدم به اين پنجره بسته که اين روزا بهترين همدم منه... به صفحه پست مطلب جديد که قراره واژه هامو تو سينه اش حفظ کنه....
خوشحالي و عشق غريبي بعد از مدت ها مثه همين سرماي زودرس داره يواش يواش تو دلم رخنه مي کنه... از شناخت هام خوشحال مي شم... از نتيجه گيري هام و از اين که تحت هر شرايطي خودمو به نديدن نزدم... از اين که به خدا توکل کردم... از اين که ترسو کنار گذاشتم و براي شناختن حقيقت جلو رفتم... هر چند که هيچ حقيقتي مطلق نيست...
چقدر شناختن آدمو بزرگ مي کنه... دروغ نيست... نمي تونم به هيچ کس دل ببندم... آدم ها رو که نگاه مي کنم حس مي کنم هر کدومشون يه تکه از يه جورچين بزرگ هستن که نبايد از سر جاي واقعي شون تکون بخورن... وگرنه زندگي مختل مي شه... يعني همون قدر که يه ديونه يه قطعه ارزشمنده... يه فيلسوف يا هر کس ديگه اي مي تونه ارزشمند باشه... ارزش آدما برابر همه... نه چيزي بيشتر نه چيزي کمتر... ولي نمي دونم همه مون چه اصراري در جابجايي اين قطعات مطابق سليقه مون داريم... انتخاب ها... عزل ها... جابجايي ها... اگه درست بود دنيا اين قدر قاراشميش نمي شد... اين قدر سر شکسته و دل شکسته نداشتيم...
ولي يه جايي تو قرآن خوندم که خدا نام کساني رو که دوست داره زنده نگه مي داره... و اين عشق به خداست که جايگاه ارزشي آدما رو رفيع تر مي کنه... وقتي عاشق خدا باشي عاشق تمام هستي مي شي... و اين آرزوي بزرگيه که رسيدن بهش خيلي چيزا مي خواد...
نمي دونم پيدا کردن چيزي که سال هاست دنبالشم چقدر طول مي کشه... ولي اميدوارم وقتي بهش مي رسم حس نکنم اين همه عمرو بيهوده تلف کردم...
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 3:32  توسط یواشکی
|
کاش سادگی سرش بشه
حرفای صادقونه باورش بشه
یه لحظه از من خودش رها بشه
دوباره مبتلا بشه
به درد عاشقی که درمون نداره
حسرت سامون نداره
از توی زندون چشاش کفتر خوابا بپره
دلم هنوز واسه نگاه محرمش در به دره
کاش دوباره حرف دلش با زبونش یکی بشه
بفهمه قلب خسته ی من دور از اون چی می کشه
اون که جهنم صداش بهشت آرامشمه
رسیدنم به باورش خواهشمه
پل صراط بین مون
به مویی بنده ای خدا
راضی نشو دلای ما
بمونه تا ابد جدا
کاش سادگی سرش بشه
حرفای صادقونه باورش بشه
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 2:12  توسط یواشکی
|
دختر کوچولويي کنار من
پشت پنجره به صحرا زل زده
کتاب کلاس اول دسشه
دلخوشه درسای اونو بلده
چشامون خيره شده به دل شب
به چراغ روشن دهکده ها
به ستاره ها که آروم می ریزن
رو نگاه زخمي شب زده ها
ترسشو تو سینه پنهون می کنه
تیرگی رو دوس نداره مثه من
جا گذاشتنش توي قطاري که
پره از مسافراي بي وطن
سرشو روي کتابش مي ذاره
گوشه يه کوپه خوابش مي بره
کاش خدا بازم براي هر دومون
يه بليط واسه يه مقصد بخره
دسامونو بگيره تا برسيم
به همون دياري که صلاحشه
شهری که بهار عشق و زندگي
سهم پاییز دلای ما بشه
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 1:0  توسط یواشکی
|
نگو حرفی واسه گفتن نداریم
وقتشه پنجره رو گل بگیریم
زندگی یه قوطی تو خالیه
که مثه پشه تو دامش اسیریم
نا امیدی تار عنکبوتیه
که پیچیده دور دست و پای دل
مثه مردابه داریم فرو می ریم
توی این روزای شرجی کسل
بسه دیگه حرفای تیره نزن
من بازم پنجره رُ وا می کنم
تو دریای سیاه بی کسی
باز نهنگ نورُ پیدا می کنم
تو بمون با پریای قصه ها
با یه جادوی قدیمی محال
نقشه گنج جزیره ی کتاب
تو رُ داره می بره رو به زوال
یه کف دسته تمام پنجره
که دلش قد یه دنیا جا داره
می دونم میرسه روز خوبی که
توی قابش گل حسرت نذاره
+
نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 6:58  توسط یواشکی
|