تبليغاتX
کاکوتی

* سکوت هم لال شده این روزا...

* ژست نگیر... عشق که چه عرض کنم... دیگه دوست هم نیستی... کاش حداقل به دشمنی قبولت داشتم!

* خروس خونه... کلاغای این جا اهل درس و مشقن...

* حالا من خودمم... هزار ساله ای نوزاد...

*  سینما تعطیل... "حلقه ها" کی یکی می شه...

* ... همین!

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 4:4  توسط یواشکی  | 


* اشکاتو پاک کن... بازی اشکنک داره... همه چیزهای شکستنی هم توش می شکنن... حتی قانون!

* هنورم شنیدن صدای سحر آمیزت... منو بی اراده از خودم جدا می کنه... مثه شنیدن آوار یه پرتده بهاری تو فصل زمستون...

* هیچ مقاومتی نیست... حکم آنچه تو اندیشی...

* این همه دروغ واسه چی؟! ندیده بودم کسی به دارایی های خودش حسادت کنه!

* عروسکای خیمه شب بازی می میرن... اگه نمایش تماشاچی نداشته باشه...

* قصه ناتموم موند... اما بچه ها این قدر عکساشو نگاه کردن تا کتاب پاره شد...

+ نوشته شده در  شنبه 30 خرداد1388ساعت 8:48  توسط یواشکی  | 


* والا بلا اين زندگي صنار نمي ارزه... رو پايه هاي سست اين همه دل شکسته هيچ بنايي نمي شه ساخت...

* سبز... آبي... راه راه... خال خال... حقيقت بي رنگه... شفاف شفاف... واسه همين نمي شه ديدش... هيشکي هم بهش راي نمي ده...

* وقتي شب با چشاي بسته وسط جاده  وايستي... يه تريلي لهت مي کنه... به همين سادگي... به همين خوشمزگي...

* تبر به دست وايستاديم که دنيا جنگل نشه...

* کمک می کنن به روشن شدن ابهامات اعمال هم دیگه... دشمنان دوست یا دوستان دشمن... اسمشم می ذارن مناظره... ما هم از دیدن این جنگ زرگری محکم ذوق می کنیم و پای تلویزیون به جون هم می افتیم... چقدر دوست داشتنی هستیم به خدا...

* ديگه دنبال رگ خوابت نيستم... با کدوم رگ بيدار مي شي سيب زميني؟

* خدا رحمتت کنه... مرگ فجيعي بود... فکر نمي کردم اين جوري بميري...

* خدايا شکرت... واسه اين همه نور... اين همه هوا... اين همه عشق...

.................................................................................................

** ممنون نگین جان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 9:57  توسط یواشکی  | 


به شماره افتاده

نفس های بی رمق روز های واپسین تنهایی...

آتش "خاطره واژه های" کهنه را می بلعد

باد با دود می آمیزد

و صدای قدم های باران کوچه را محو می کند...

نه پنجره ای گشوده می شود نه حنجره ای

دو  کبوتر سبز

ستاره ها را از میان شعله ها رصد می کنند

و روی شاخه ای اقاقی

آرام می گیرند...

برگ های زرد زیر لگد های کودکانه سایه ها

بی هیچ خش خشی خرد می شوند،

یاد ها

در پیچ و واپیچ دالان های مخوف زمان

گم می شوند،

***

شب در کارتن پاره ای پنهان می شود

و رفتگری جوان 

آن را میان زباله ها می گذارد،

دیوار ها بر دوش هم به خواب می روند

نور از ناودان ها نشت می کند

و خورشید گونه های گلگون افق را می بوسد

کوه ها خمیازه می کشند

درها لبخند می زنند

و کوچه خاکستر تنهایی را

با سیل گام ها می شوید،

پرده دیگری بالا می رود...

+ نوشته شده در  جمعه 1 خرداد1388ساعت 11:20  توسط یواشکی  | 


باید بروم...

عطر ورقهای تانخورده کتاب های ناخوانده

دیوانه ام می کند...

صدایی آشنا

سال هاست مرا بخود می خواند

صدایی که در گوش سنگین خواب ها می پیچد

و در حنجره مرغان سحری

گم می شود...

صدایی که  قانون را تسخیر می کند

و زمان را به بند می کشد

باید بروم...

درخشش بلورین جاده های نامرئی

زیر نور سهمگین خورشید شبانگاه

 کلیشه نگاهم را ویران می کند

و مرا به سفری می خواند

که شاید مسافری جز من اجازه آغازش را ندارد

بیهوده نیست این همه فریاد

این همه نور

این همه باران...

تصویر عشق را روی گونه هایم ترسیم  می کنند...

اشک هایی که غربت مرا باور ندارند،

کبودی های روحم را می زدایند...

دست هایی که سِهره های غمگین نگاهم را

رها کرده اند،

نوازشم می کنند...

باد هایی که از شکاف صخره ها می وزند

و عطر لاله های واژگون را به ارمغان می آورند...

باید بروم...

پشت دیوار ها دنیای دیگری ست

پشت پنجره ها فردای دیگری ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 16:14  توسط یواشکی  | 


ما را ز دعا کاش نسازند فراموش               رندان سحر خیز که صاحب نفسانند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 22:25  توسط یواشکی  | 

از ورودی بهشت زهرا که وارد شدم انگار قلبم اومد تو دهنم... حس غریبی داشتم که گفتنی نیست... مرده های زنده اومده بودن فاتحه خونی مثلاً اموات... اونم با گلای سرخ نیمه باز و میخک و گلاب و ظرفای پر آبی که دیگه رفع تشنگی نمی کنن...

هوا غبار آلود بود مثل دل من، مثل خیال من... نگام از روی سروهای بلند تشنه سر خورد رو آسمون خاکی و دنبال چکاوک هایی که دور هم  می چرخیدن پر کشید تا دوردست ها... مهم نبود که اون دور دور ها چی می گذره... مهم این بود که من نمی دونستم چمه... انگار دنیا قد یه انگشتدونه شده و بود من دست و پا بسته گیر افتاده بودم توش...

نفسم سنگین شده بود... صداش تو گوشم پیچید... گل اضافه خریدم برای عموت... دلم نمی خواست برم سر خاکش... کدوم مرده... کدوم خاک... وقتی تصویر قامت بلندش با کت و شلوار سرمه ای و موهای براق مشکی بالای پله های فرسوده "امام زاده" قاسم هرگز از جلوی چشمم محو نمی شه...

آروم تو دلم فاتحه خوندم... واسه ناباوری هام... لبام مثه سنگ شده بود و تکون نمی خورد... اما دلم...

بالای مقبره " ؟" ایستادیم، زانو زدم و چند ضربه روی سنگ... یعنی که پاشو بعد از سال ها اومدم... کاج تشنه بالای سرش قد کشیده بود... اومدم بهش گله کنم که تیشه ای که بیست سال قبل به ریشه ما زدی... ولی خنده ام گرفت... با خودم گفتم: کی بهتر از خودش می دونه... توضیح واضحاته... یه حسی شبیه رهایی تو دلم خونه کرد... حسی که آرامش خاکستری رنگی رو با خوش یدک می کشید...

سنگ ها بلند و کوتاه ولی به ردیف کنار هم قرار گرفته بودن... چقدر بی ادعاکنار هم خوابیده بودن... چقدر ساکت... انگار صدای قدم های غمگین آدم ها رو گوش می کردن مبادا آشنایی رد بشه و...

باد خنکی که می وزید زورش به غبار سنگینی که نفس آسمونو بریده بود نمی رسید... کنار سنگ ها پر از گلهای بنفش و زرد وحشی بود... گل های بی نهایت زیبایی که اندازه شون از یه بند انگشت تجاوز نمی کرد... درخت های پسته، انار و زنبور ها... مورچه ها... جریان قوی و نا شناخته ای از زندگی آدمو تو خودش گم می کرد...

سبکی سنگینی روحمو تو خودش مچاله کرده بود... بی اختیار گفتم: خدا هم برای خودش سرگرمی درست کرده... با صدایی حسرت آلود گفت: خوبه  آدما می دونن می میرن و این قدر همو تکه پاره می کنن... نیشخند تلخی لبامو که بد جوری بهم چسبیده بود بزور باز کرد... تو دلم گفتم: این حرفا رو وقتی دارین نقشه تخریب می کشین هم بی زحمت واسه خودتون یاد آوری کنین... این شعارا حتی تو قبرستونم دست از سر آدم بر نمی دارن... کاش به جای یک هزارم حرفای قشنگی که بلدیم بزنیم بلد بودیم زندگی کنیم... بلد بودیم زندگی ببخشیم...

موقع برگشتن انگار یه فرصت دوباره واسه زندگی بهم داده بودن... کمر بند ایمنی مو بستم، خودمو تو آینه نگاه کردم... صورت خسته و چشمای پف کرده... به دلی که یواشکی زار زده بود و تری اشکاش نگامو شفاف تر کرده بود... از پنجره ماشین به سر سبزی خیره کننده بهار و ردیف درختایی که سبز کمرنگ بهاری شونو با سخاوت به افق بخشیده بودن چشم دوختم... به آسمون کدری که خورشیدو قایم کرده بود... به ابرایی که نای باریدن نداشتن... و به اتوبان عریض و طویلی که اولش رو یه تابلوی سبز نوشته بودن به کجا ختم می شه و من خودمو به ندیدن زده بودم...

+ نوشته شده در  جمعه 28 فروردین1388ساعت 17:50  توسط یواشکی  | 

ساعت: یازده و نیم شب... مکان: یه پارک توی شریعتی...

دستامو تا ته می چپونم تو جیب کاپشنم... باد سردی به صورتم می خوره که چشمامو اشکی می کنه... انگار بدم هم نمیاد به بهونه حساسیت چشمام به سرما یه دل سیر گریه کنم... بی هدف تو  راه های سر سبز و پیچ و واپیچ پارک راه می رم... خیره می شم به زمین بازی و پسرایی که با شورت و بلوز آستین کوتاه ورزشی با حرارت تمام تو این سرما بسکتبال بازی می کنن... یاد اونوقتا می افتم... دلم یه توپ عالی بسکت میخواد که دریبل بزنم و بازیکنا رو جا بذارم و توپو گل کنم... دلم میخواد بازم پا برهنه با بچه های محل تو کوچه های خاکی بجنوردگل کوچیک بازی کنم... دلم میخواد زیر دونه های درشت برف دوباره با بچه های دبیرستان کوثر بدمینتون بازی کنیم... دلم میخواد بازم عطر توپ والیبالو حس کنم... بی اختیار نگاهم رو کوه میخکوب می شه... بی اراده میرم قلم دوش بابا تو سربالایی های پس قلعه...

از پله ها آروم آروم بالا می رم و خودمو پشت درختای کاج پنهون می کنم... نگاهش می کنم... دست تکون می ده که آکاردئون زن اون طرف خیابونو صدا کنه... یه پک عمیق به سیگار کوشه لبش می زنه و برمی گرده و می شینه رو نیمکت... هیچ حسی بهش ندارم... شاید یه زمانی عاشقش بودم... ولی یادم نمیاد کی بوده... اون حالا هزار ها فرسنگ از من دور تره... شاید از اولش نبوده و من خودمو گول زدم... نمی دونم، دیگه برام مهم نیست... حال دور زدن راهو ندارم از روی پله ها می پرم تو باغچه پایینی و میرم تو زمین بازی خالی... صدای جیغ شاد بچه هایی که نیستن تو گوشم می پیچه... از دور نگاهم می کنه... اونوقتا هرگز تنهایی راه نمی رفتم... اما انگار حالا لذت می برم... یه سیگار دیگه درمیاره... سیگارو تو دستش می شکنم و سر روشنشو زیر پام له می کنم... دوباره دستامو تو جیبم فرو می کنم و ازش دور می شم... 

به این جا که می رسم تلویزیون می گه: لا یلسع العاقل من جحر مرتین... و من زیر لب زمزمه می کنم... چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی...

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 3:8  توسط یواشکی  | 


باران و...

دیگر هیچ! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 20:7  توسط یواشکی  | 

دیروز دکتر اورژانس فرمودن: گوشتون ملتهبه و اینا... و یه نسخه بلند بالا مرقوم فرمودن که اینا رو باید حتما بخوری... من هرچی به گوشم توجه کردم دیدم درد نمی کنه که نمی کنه... گفتم دهتر جان این چه التهابیه که درد نداره... فرمودن: دهه من می فهمم یا تو... این شد که ما مشکوک با نسخه گوش درد روانه منزل شدیم...

امروز از دکتر "گوش  گلو بینی " قدیمی مون با التماس وقت گرفتم... قبل از شش راه افتادم و یه چیزی حدود سه ربع از فاطمی تا خیابون الوند تو راه بودم... وارد مطب که شدم گوش تا گوش ملت نشسته بودن... تا "ساعت هشت و نیم" مجبور شدم از هر ترفند ممکنی برای سر نرفتن حوصله ام استفاده کنم... بماند که منزل و اهلشم گذاشته بودم به امان خدا... نزدیک ساعت "نه" نوبتم شد و جناب دکتر با توجه به نسخه شب قبل با دقت تمام گوشین و گلو و بینی منو معاینه کردن و گفتن: هیچ التهابی مشاهده نمی شود... پرسیدم یعنی این همه آنتی بیوتیک و اینا الکی بود... گفت صدا شو در نیار دکتر فلانی دوست منه... بروت نیار... منم خوشحال و خندان "دیدو ندید" کردم از در مطب زدم بیرون... البته هشت هزار تومن ناقابل هم بابت اشتباه دکتر اورژانس ویزیت الکی دادم... کرایه ماشین و اینا هم که هیچی... چقدر عقل کردم نسخه رو نگرفتم وگرنه یه عالمه دارو هم باید به اضافه هزینه تهیه شون می ریختم دور... 

نمی دونم تا کی باید جرم بی سوادی یه عده رو پس داد اونم تو همچین پستای حساسی... اینم از اورژانس شعورستان...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 0:39  توسط یواشکی  | 

**ت. و: طولانیه حوصله نداشتین نخونین... تقصیر من نیست باید ثبت می شد تو خاطراتم...

طنز که می خونم وسوسه می شم... دست و دلم خیلی وقته که به طنز نمیره... بسکه همه چیم مضحکه لابد... نیی دونم والاه... وقتی می شه خندید چرا گریه... گور بابای دنیا... 

امشب آلبومای قدیمی رو زیر رو کردم... خاطرات شیرینی که یاد آوری شون مثل زهر مار تلخ بود... گریه هم نکردم چون به قول معروف آبدیده شدم... به قول یارو گفتنی: "هیچ چیز تکانم نمی دهد"... تمرین قلوه سنگ شدن و اینا...

می نویسم که نوشته باشم طبق معمول... این قد توطئه و توطئه گر دیدم این چند وقته که هاج و واج موندم... من از کجا اومدم که دلم نمیاد حتی حق مسلم مو بگیرم... تا وقتی دست ها شو رو شونه هام حس می کنم غمی نیست بذا دشمنا بتازن... چه غم که لشکرم خداست... تلاشی رو هم که باید می کردم کردم... حالا وقت تماشاست...

حس مسخره ای دارم که نمی دونم یعنی چی که اونوقت تصمیم بگیرم چه کار باید بکنم... دارم دوستانی رو که در اصل دشمن بودن سر شماری می کنم... عجالتاً باید انگشتای همسایه ها رو هم قرض بگیرم... دیگه وقتی با یکی حرف می زنم مطمئن نیستم دوست یا دشمن..

از تو میمون هم "گلاب به روی خوانندگان گرامی" بدم نمیاد ولی فکر نمی کردم این قدر نا رفیق باشی که با دشمن "درجه یک" منی که یه عمر دوستت بودم و هواتو داشتم  دست به یکی کنی... خریت دور از جونت شاخ و دم نداره... تا ابد هم که تقصیرتو بندازی گردن این و اون تفاوتی نمی کنه... چون من تو رو بهتر از خودت می شناسم...

این مدت تمام کار هایی رو که مدت ها ازش فراری بودم انجام دادم... یعنی برای سفر های درون شهریم از مترو استفاده کردم... رفتم آرایشگاه... موهامو مش کردم و تا دلتون بخواد با "رَفی جون" حرفای "خاله زنکی" در مورد مدل ابرو و آخرین مدل لباس و رنگ سال و اینا زدم و  بعد از سال ها لاک قرمز خریدم با برق لاک اکلیلی نقره ای و یه رژلب اکلیلی سرخابی که حالمو بهم می زنه و یه بلوز لمه بنفش و  روسری جینگیل مستون "میس لمون" و  شلوار لی نگین دار... کلی ترانه جواد یساری و عباس قادری گوش کردم و همراهی کردم مخصوصاً "پارسال بهار دسته جمی رفته بودیم زیارت"... کافی شاپ رفتم و شیر کاکائو ی چندش آور خوردم و موسیقی لایت مسخره گوش دادم... به جای راز بقا فیلمفارسی های جدید دیدم... مثل دو زن و تلافی و از این مزخرفات... سیم کارت ایرانسل خریدم تازه یه سیم کارت هدیه هم بردم... از هیچی نترسیدم یعنی ساعت یک شب پیاده رفتم و فیلم "احمق و احمق ترو" خریدم... خلاصه هر چی کار غیر فرهنگی و غیر هنری به ذهنم رسید انجام دادم و نمی دونین چه حس خوبی داشت... چرا شم نمی دونم... ولی زدم به سیم آخر...

کلاً سال متفاوتی رو شروع کردم... واسه همه بدون رعایت بزرگتر و کوچکتر و مرد و زن و قهر و آشتی... پیام تبریک سال نو فرستادم و سعی کردم تا می تونم قوانین الکی من درآوردی بشری رو نقض کنم...  دیگه واقعاً خسته شدم... وقتی سالم زندگی می کنم نباید دلواپس قضاوت یه عده بی کار باشم...

به هر حال همه چیز در نهایت بدی خوب شروع شد و چه جوری شو فقط من می فهمم  و من...  

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 3:46  توسط یواشکی  | 


وقت بیداری رسیده ، چشاتو وا کن دوباره
نذا شب خستگیا شو ، برای چشات بیاره

پاشو فردا خیلی دیره ، نذا عشقمون بمیره
نگو خســته تر ازونیم ، که نــگامون پا بگیره

میشه خوابید و نپرسید، از همه دنیا جدا شد
میشه زیر سلطه ی شب، به ندیدن مبتلا شد

قصه ها اگه سیاهن ، تو پاشو نورو صدا کن
روی دیوارای کــهنه ، برامــون روزنــه وا کن

توی خوابای بد ما ، واســه ی پنــجره جا نیس
شبو بشکن که دلامون ، عاشق ستاره ها نیس

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 16:45  توسط یواشکی  |