نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 15:2 | لینک  | 

هرم کویر... دری به باغچه باز کن تا ریشه ای هست
نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 22:30 | لینک  | 

* میگه: آدما مهم نیستن، تو دلم میگم: مهما آدم نیستن... * می نویسه ظلمات واسه بالا بردن آگاهی خوبه و از این چرندیات... آخه عزیزم اگه خوب بود که این بیست و چند سال جواب میداد... حکایت فیل تو تاریکی مولانا... تو عین موش کور بشین زیر زمین حدس بزن روش چی میگذره... علمتم نگه دار واسه خودت... * فاز الانمو دوست دارم... چون هیچکسو دوست ندارم... حتی خودمو... :دی * خوب توپاتونو بردارین برین خونه هاتون... از نظر من بازی تمومه... * هیچ کاری نمی کنم... چون هیچ کاری رو با شرایط فعلی دوس ندارم انجام بدم... آدما سری دوزی نشدن... اینجور وقتا که همه روی پلیدشونو رو می کنن... بیشتر به بی ارزشی دنیا اطمینان پیدا می کنم و دست ودلم به هیچ کاری نمیره... * کلاس لس بودن به قول بعصیا حالمو بهم زده... بهتره جمعش کنین تا گندی بالا نیومده که نشه رتق و فتقش کرد و من بوی خوش نمی شنوم از این اوصاع... هر کاری دلم می خواد می کنم... بی توجه به شرایط و پلادت های موجود... فرمان جنگم من میدم... اگر چیز ارزشمندی برای جنگیدن وجود داشته باشه... * تو لولو بازار دنیا باید هیولا شد و اولین دارایی یه هیولای واقعی آرامشه... * با خنده چندشی میگه: باید گرگ بشی عژیزم و من تو دلم قول میدم در صورت گرگ شدن... اولین نفری که می خورم خودش باشه... * خب زنگ تفریح لازمم و از کلاس میرم بیرون... حالمم از هر چی معلمه بهم می خوره... پایان پیام!
نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 19:35 | لینک 

نمی دونم این شب یلدای هزار ساله کی به پایان میرسه... اما دلم می خواد امسال مثه هر سال نباشه... دلم می خواد بلند ترین شب سال رو با دلی روشن و روحی آرام و زندگی تازه ای شروع کنم... در کنار کسانی که بی رنگ باشن... برای همه مردم جهان آرزوی شادمانی، برکت، عشق و صلح می کنم... از خدا می خوام این شب پایان شب جهل و ناآرامی جهان باشه...
نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 2:13 | لینک 

سادگی سختی بود... آخرین نت هم به تاراج رفت.
نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 19:48 | لینک 

با من دوست شو لطفن... این اولین باره که از کسی می خوام با من دوست باشه... :)
نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 16:50 | لینک 

بدترین چیز برای یه زن اینه که به هیچکس های زندگیش عادت کنه و با تنهایی رفیق بشه... اونقدر که وجود یه نفر حتی فرزندش تو محل خوابش آزار دهنده باشه... شلوغی و جمع های بیش از سه چهار نفر کلافش کنه... مدت هاست با تعجب خودمو نگاه می کنم و باورم نمیشه که این من جدید از کجا اومده... که اینطور قوی همه چیزو بلعیده...
نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 1:38 | لینک 

در عالم هیچ رازی وجود نداره... همه چیز بارها گفته شده و گفته میشه... فقط باید زبانشو یاد بگیری... که بتونی بفهمیش.
نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 0:43 | لینک 


* یه همسفر بی آزار دوست داشتنی طبیعت دوست مهربان و آرام که هیچ مناسبتی جز دوستی صادقانه با آدم نداشته باشه لازمم... ورزش مستمر لازمم، زندگی مستقل لازمم، یه کار دوس داشتنی لازمم... اگه دست از سرم بردارن، که بر نمی دارن این لولو جماعت...

* الان اصن تنهایی دوست ندارم... چراشم نمی دونم... ولی کی جرات داره به این آدمیزاد های نمی دونم چی چی نزدیک بشه... ظاهرشون پیشی ملوسه است، باطنشون مار بوا... :دی

* میگه انگار خدا این دختر زیبا و بی عیب و نقصو واسه من فرستاده بود که خستگی مو در کنه و من می خندم و یاد یه کارتون ژاپنی می افتم که وسط کار مهم قهرمان کارتون یه پری اومد که گول بماله سر قهرمان داستان و کارشو مختل کنه... ولی قهرمان کارتون مثه تو گول نخورد...

* این روزا دام های موزیکال تبدیل به دام داری دیرام دام می شن و منم گوسفند نیستم...

* قشنگ پلنگه... یه پلنگ خشمگین که به سختی نشوندنش رو صندلی و کافیه خارج بزنی تا تکه و پاره ات کنه...

* الان یه مرمر مسرور الکی هستم... و نمی خوام غصه هیچی رو بخورم... حتی مرگ بر امریکاهای بی ربط این روزا و نمایش های مضحکی که دو طرف مسابقه واسه هم می ذارن... بابا مملکتو در یابین...

* اینقدر آدم راحت و خنده داری شدم... حرفامو راحت می زنم و هر کاری دلم می خواد می کنم، هر ساعتی هر جا که دلم بخواد میرم، هر لباسی و هر رنگی دلم بخواد می پوشم، آدما هم با چشای گرد متعجب نگاهم می کنن که این دیگه کیه... منم بی خیال... اینقدر که وقتی توپ یه پسر کوچولو رو بهش دادم گفت: خانم تو هم بیا با ما بازی و این برام لذت بخش ترین حرف دنیا بود... چون بچه ها به ابن آسونی کسی رو تو بازی شون راه نمی دن...

* همه بد باشن، دنیا کثیف باشه، بی اطمینانی بیداد کنه، ملت منفی باز باشن، به من چه... من بلدم دنیامو چه جوری تمیز کنم و زباله ها رو هیچوقت در خونه مردم نذارم... جاهایی هم که می مونم خودش به دادم می رسه...

* هی می گن گم شدی، جای این که بگن داری پیدا می شی، منم که احساس پیدا شدگی مفرط دارم می خندم... این آموزش بی کلاس مضحک ترین آموزش دنیاست چون اکثر معلم ها بلد نیستن خوب نقش بازی کنن و دارای نقطه ضعف های اساسی و اخلاقی هستن، دستشون بد جوری رو می شه و این می شه که یه کلاس خیلی جدی تبدیل می شه به خنده دار ترین قسمت درس و البته این که همه چی تکراری است بماند...

* از دیدنم خوشحاله، همونقدر که من از پیدا کردنش شادم و هیچ جوری نمی تونه خوشحالی شو قایم کنه و برق رضایت تو چشماش می درخشه...
من راحت بهش می گم: من به خاطر تو اومدم تو این مغازه، ولی اون همش با خودش در گیره که چه جوری رسوماتو رعایت کنه و کلاس بذاره... اونوقت می گن در گیر ذهن نشین... خودشم که استاد... بابا خودتون باشین... مُردین خب!
اینقد وقت تلف نکنین... زندگی در لحظه و اینا... من حفظ شدم... شما که بلد راهین هنوز لنگ می زنین...

* تمیز گیاهخوار شدم و کوهی... اینقد که دخترم پای تلفن میگه: من و تو که بزیم... و بز درون دپرسش شدیدن غصه می خوره که چند هفته است که به خاطر مدرسه نتو نسته بره طبیعت گردی...

* بر خلاف مواجه شدن با پلادت درونی یاران قدیم و ندیم، کلن خوش می گذره و بازم چه جوری شو فقط من می فهمم و من... :)

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 12:4 | لینک 


خیلی وقته برات ننوشتم... از بس دیدنی ها و شتیدتی ها نگفتنی و ننوشتنیه... اما چیزی که هست اینه که باید بدونی احساس آزادی بی نهایتی می کنم و خود خواهی نا آشنایی محاصره ام کرده که بی هیچ جنگی نگاهش می کنم تا کاری رو که باید انجام بده و بره...

آسمون مشهد خیلی آسمونه... وقتی که ابریه... از اون آسمونایی که می تونی ساعت ها نگاهش کنی و خسته نشی... آسمونی که با سایه های تیره زمینیش هیج مناسبتی نداره...
دیروز یه فوج طوطی از رو آسمون خونه گذشت... یه فوج کلاغ، یه فوج کبوتر، مرغای بارون و توکا که دوباره برگشته...
گنجشکا و قمریا که جلد خونه هستن و لابلای دیوارای آجری حیاط واسه خودشون آپارتمان ساختن.

دارن چیزی ازم می سازن که هرگز دوست نداشتم باشم... کاش این یه قطعه مهربونو نداشتم و منم می شدم مثه تموم آدم آهنی های دورو برم که کثیف ترین استفاده ها رو از بهترین چیز ها می کنن...
بعد می گن خدا نیست، چون خودشون نیستن و غرق بازی شدن...
این روزا بی ستاره ام... اینقد که دلم می خواد برم کویر و زیر آسمون صافش ستاره جمع کنم...

بابا مثه همیشه اخبار می بیته... حتی جنگ، سیل، زلزله ، کشتار ها... هیچ چیز نگرانم نمی کنه... چون واضح تر از همیشه می بینم که همه آدما تو خودکشی دسته جمعی شون مقصر هستن... هیچکس جز خودمون نمی تونه نجاتمون بده، خودمونم که نمی خوایم... انگار مقدره نسل آدمیزاد به دست خودش و با علم خودش ریشه کن بشه...

عشق بلا استفاده مونده... ته نشین شده زیر یه عالمه نیروی پلید و متعفن و آدما دارن از بی عشقی می گندن... فکر می کنن عاشقن... آدم ملقمه ای از تیرگی و روشنیه... که می تونه به روشنی مطلق برسه اما خورشید و اشتباه گرفته... واسه همین عین پباز لایه لایه شده و تو لایه های خودش سرگردون مونده...

دام می تنه و دونه می پاشه... به جای این که شخم برنه و بذر بکاره... البته کاشتن هم یه هنره، شناسایی زمین و آب و هواش و انتخاب بذر درست...

خسته ام رفیق... شبیه کودکی که از جنگی هزار ساله برگشته و می دونه هیچ آغوش گرمی انتظارشو نمی کشه، زخم ها خوب شدن... اما اثرشون باقی مونده... یاد آور جنگی نحمیلی و ویرانگر...

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 22:40 | لینک 


* وقتی عشق و آرامش باشی و هر دوشو با سوء استفاده از مهربانی و صبوریت ازت بگیرن... این می شه که الان هست...

* انگار یه غول چراغ جادو داشته باشی و ازش بخوای باهات سکس داشته باشه و برات آشپزی کنه و تو رو سوار کولش ببره آسمون گردی تفریحی... برخورد خیلیا با گنج عظیم عشقی که در وجود خودشون و اطرافیانشونه اینجوریه...

* می خندم و می خندم و می خندم... به نخ نما بودن سناریو بازی ها...

* دلم می خواد یه جای دنیا باشم که همه آدماش مثه خودم سبز باشن... اسمشو بذارین خود شیفتگی یا هر چیز دیگه مهم نیست... من فرق دارم، در حالی که هیچ فرقی ندارم...

* دیگه عمر تلف نمی کنم و جوری که خودم دوس دارم بازی می کنم...

* مرمر بالا بره، پایین بیاد... خودشه بی دغدغه قضاوت آدم ها... و این عالی ترین قسمت ماجراست... :)

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 20:30 | لینک 


آغاز و پایان یکدیگر را در آغوش کشیده اند... تاریکی و روشنی... نیکی و بدی،
آنچه به جا مانده تویی و خون ابدیتی ازلی که در رگهای جان جاری است...
واژه ها کویر هم باشند به عشق نوازش نگاه تو گلستان می شوند،
پنجره تویی که به روی جهان باز می شوی...

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 0:4 | لینک 


* وقتی تو یه دیونه خونه با یه عالمه مدعی زندگی کنی که به گفته های خودشون نمی تونن پایبند باشن چه باید کرد... همه هم عقل کل مادرزاد هستن!

* به اندازه یه ماه از نظر موسیقی زنده و آواز شارژ هستم... گرچه بده بدونی همه چیز اون چیزی نیست که در ظاهر جریان داره...

* سبک و زیبا حرکت می کنه، شبیه یه عروسک کاغذی با موهای ابریشمی، تو باد زیر درختان بید مجنون... زیبایی نجیب و اصیل این مخلوق دوباره وادار به نقاشیم می کنه می دونم...

* دلم پروانه می خواد... یه جایی پر از پروانه... حالیم هم نیست سرده و اینا...

* سبک شدم... خیلی سبک... حواست هست...

* دریا و دریا و ترانه زیبای امواج و امنیت... کسی تو دنیای این روزام نیست که سر خر نشه به مرور... تقصیر خودمه، دنیام جای دیگه است... آدم زمینی ها هم همه غریبه... چرا آشنا نمی شن این جماعت... جز یه تعداد انگشت شماریشون البته...

* همه لولو شدن و منم بجه نترس کارتون هیولاها...

* پاشو بریم یه جا که کتابخونه اش بیشتر از یه کتاب داشته باشه... چقدر اکوان دیو بخونم...

* جا موندی پشت همون نقاب هایی که پزشونو می دادی... جا موندی...

* باید نگاه کرد و خندید به دم خروس هایی که بیرونه...

* یه شب باید زیر سقف آسمون باشم، یه جای دوست داشتنی... من باشم و معشوق و ماه...

* من از هر کی تعریف می کنم، حکایت عروس تعریفی می شه... اگر اینبارم اشتباه کنم غار نشین می شم... چون دیگه فایده نداره رو زمین دنبال انسان بگردم... اونم نه به هبچ دلیلی، فقط واسه این که نو عمرم یه انسان دیده باشم، همین!

* من هر وقت دلت بخواد هستم... تو هم هر وقت دلم می خواد باید باشی...

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 21:16 | لینک 


برتر از قاب و نقابی، تو رهاتر از عقابی
می تونی کنار خورشید، غرق آسمون بتابی
نبض بودنه نگاهت، تو طراوت بهاری
سایه و نقش و زوال و خواب و بیداری نداری
بغض دیوارا رو بشکن، پشت قصه ها نباشی
نمی تونی تو حصار کهنه ژندگی جا شی
یه نگاه تازه باید با نگاهت روبرو شه
تا تو رگ های زمستون سبز زندگی بجوشه
رد شو از هر چی که بوده، از پل تاریک و روشن
دست تو بذا تو دستم، ای من همیشه با من...
.
.
15 آبان

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 20:46 | لینک 


به چشمای براق راننده تاکسی نگاه می کنم... می پرسم پارک... سر تکون میده، سوار میشم...
چه آرامش آشنا و عجیبی حکم فرماست... راننده گاهی تو آینه نگاهم می کنه و من بی اینکه معذب باشم نگاهش می کنم... هر دو می دونیم چقدر آشناییم... گاهی هم سوال های نپرسیده شو تو دلم جواب میدم...
صدای رادیو رو بلند تر می کنه... و دوباره تو آینه به من خیره میشه... انگار می دونه من چقدر این ترانه لعنتی مهدی یغمایی رو دوست دارم...
عشقت جهانمو وارونه می کنه
آرامشت منو دیونه می کنه...
بغض غریبی گلو مو می گیره... ولی غمی در کار نیست... حس خوبی به راننده دارم... چقدر آرومه... دلم نمی خواد از ماشین پیاده بشم... اونقدر آرام و مطمئن رانندگی می کنه که باورم می شه جای دیگری هستیم... مسیرش بامن یکیه... از کنار مسافرای کنار خیابون که می گذره، مسافرا یه جوری منو نگاه می کنن که انگار فقط من تو ماشینم، اینقدر که مسافر جلویی بر می گرده و با کنجاوی منو نگاه می کنه...
شب مهربانیه... اجازه نمی دم هیچی زیبایی این سفر کوتاهو به هم بزنه... سکوت عمیقی حکم فرما میشه... واقعن هیچ صدایی نیست... صدای سکوت اونقدر بلنده که صدای ماشین ها و اتوبان هم شنیده نمیشه.... چقدر دلم می خواست این جاده تا ابد ادامه داشت... این سبکبالی و آرامش.. به سر کوچه می رسم،پیاده می شم، جایی که نیستم و شاید...

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 23:11 | لینک 


شبای مشهد خیلی شبه... تاریک و سنگین و عمیق، یه جوری که گاهی حس می کنی هرچی بری به صبح نمی رسی... گستردگی غریب آسمونی زیبا و مرموز که دهن باز می کنه و تو رو می بلعه و می بره به جایی که هرگز نمی تونی بفهمی کجاست...

شبای مشهد یه جوریه که تنهایی ات صد برابر می شه... تنهایی آرام و شیرینی که دلت نمی خواد با کسی تقسیمش کنی... اگر هم کسی کنارت باشه مثه تو، محکوم به سکوته و پرواز... 
یاد کبوترای جلد حرم می افنم... که شبا  اونقدر لطیف پرواز می کنن که انگار همبال فرشته هان...

آدم غریبی شدم... با صفاتی متضاد، اما بی زاویه و وجه...

بذار دنیا رو با چشمای خودم ببینم، از تو آینه نگاه آدم ها و وقایع... بذار فصل ها شو تو ورق های کتاب زندگی بخونم... کدها همیشه برای من کافی بودن... برای پیدا کردن سر رشته هایی که کلاف سر در گم دنیا رو می سازه، بذار رو هیچی اسم نذارم و با تمام وجود حقیقت پدیده ها رو حس کنم... تو خیلی خوب منو می شناسی و می دونی کی به چی نیاز دارم...

نباید بادکنک یا بادبادک باشی که واسه وصل کردنت به زمین مجبور باشن با نخ ببندنت به دست و پای کسی یا چیزی... باید پرنده شد، هدفمند پرواز کرد و هدف مند نشست...
اما نه رو بام کسی... جلد شدن، یعنی افتادن تو قفس نامرئی عشق که فقط  و فقط برازنده تو است.

نوشتنو دوست دارم، منو از خودم می کشه بیرون و مقابل چشمام قرار میده...
این روزها بی وقفه مشغول پیرایش و آرایشی، زیبایی های این روزها رو مدیون نگاه زیبا شناس و دقیق توام که بی توجه به مد روز بهترین ها رو برام رقم می زنه...
دوستت دارم، چون دوستت دارم... این یعنی همه چیز و هیچ چیز... این یعنی خالی شدن بی چون و چرا از علت ها و رغبت ها... از بود و نبود ها...

راه باریکی هست... مثل خط اتوبوس که می تونی از کنار همه چیز بی هیچ توقفی یا با توقف اندکی بگذری... با این فرق که ایستگاه ها برای سوار شدن دوباره هستن به سوی مقصدی که در توست...  مثل زندگی واقعی گاهی از سرعت عجییبش و ابهت بدبع مناظر می ترسی، از همهمه غریب تاره ها، اما کم کم می تونی آروم بشینی و دقیق نگاه کنی و بشنوی و تابلو ها رو بخونی و همسفر هاتو مرور کنی... باشی، بی این که یودنت و بودنشون سد راه بشه... گاهی جاتو به کسی میدی و به لطف حضور او، مناظرو از ارتفاع بالاتری می بینی... با نگاه تازه تری...

سفری از خودت به خودت و به جهانی که با تصورات قبلی ات فرسنگ ها فاصله داره... سفر شیرینیه... بر خلاف تمام تلخی هاش...
مثه جوهریه که عمدن ریختن تو کاسه آب و گذاشتنش تو نور آفتاب تا تبخیر بشه و بفهمه هیچ کدروتی رو نمی تونه با خودش ببره...

از کجا رسیدم به کجا... 

به بندگی غریبی که از هر آزادی تعریف شده ای آزاد تره...

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 10:46 | لینک 


پنجره ی غبار آلود دلم
شفاف نمی شود،
بیا و مرا بی هیچ حائلی
به قلب منظره ها ببر

*

هیچ چیز مشغولم نمی کند
حتی پرستویی
که بی دغدغه فصل ها
هر روز از اینجا عبور می کند،
کنارم بمان!
تا مرور آیات عشق

به تاخیر نیفتد...


 

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 21:9 | لینک 


* وقتی کسی رو از هشت سال پیش، بیشتر تحمل می کنی... یعنی دوسش نداری، با خودت راحت باش عزیزم!

* کوه سنگی و من و دوست جون...

* می گه: ساعت 1 نصفه صبحه...
می گم: دوست جون هم اومده پیشم، بعدم با هم می ریم خونه شون، نگران نباش... نمی دونه خونه دوست جون نمی ذارن بخوابی، اما من خوابیدم، نگهبانشم مواظبم بود...

* می گه: گم شدی دختر خودتو پیدا کن...
این همه من دنبال خودم گشتم... بسه دیگه، خیلی نگرانه نا شناخته بمونه، بیاد پیدام کنه خب.

* وسط افکار نیکوی من،
بابا خیلی جدی از مامان می پرسه: حالا چه وقت مردن مادر ح.. بود؟!

* همه چیز در حد فجیعی مضحکه... مخصوصن جنگای زرگری برای ایجاد فضای مناسب جهت اجرای اهداف ابلیسانه...

* حافظ جان حانان می فرماید:
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد...

* به رفتار خنده دار تو که فکر می کنم... عاشق خدا می شم و آرامش بی نظیری که به من داده...
خیلی هنرپیشه ای، هر رفتاری هم که داشته باشی، من گول ظاهرو نمی خورم... یاد گرفتم... اما یادم رفت صبا و ظهرا وقت کیا بود... :))))))

* این هم از آب و آینه خواهش ماه کردن است...

* باد، باد، باد... و من و این مانتو و روسری و شلوار لی لعنتی... تن خودش زندانه، بس نیست...

* بیا بریم دریا... کتار ساحل آتیش روشن کنیم و تا طلوع در پناه باد و امواج باشیم، این سقفا هیچوقت حمایتمون نکردن، دیگه تنها هیچ کجا نمی رم... فقط با تو...

* به نظرت چه کار جدی انجام بدم که رو اعصابم نباشه و روابط و ضوابط الکی نخواد...

* این هسته ها رو جمع کنین ترو خدا، تا گندی بالا نیومده... دنیا بدون این انرژی مطمئن تر و پاک تره...

* بابا هنوزم یه ریز اخبار گوش میده، 5 سال شد گمونم، و اخبار چیزی نداره جز چاخان و کشتار...

* یه زنجیر با یه حلقه سست، محکوم به گسستنه...

* احسان خواجه امیری می خونن: من که بریدم از همه به اعتماد بودنت،
ایضن می خونن: عاشقتم هر چی باشی...

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 18:9 | لینک 


تا میام غمگین بشم می فرماید:

سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی...

بوس به روی ماهش

یعنی بیشتر از این!


نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 8:26 | لینک 


من به جادو جنبل ها و بدخلقی های تو بیش از مهربانی ها و لبخندهای دیگران اطمینان دارم... کاریش هم نمی شه کرد... در تو چیزی هست که در دیگران نیست... وقار توام با وظیفه شناسی و درک بالا و مهربانی ریشه داری که در نگاهت، حتی تو بدترین شرایط پنهون نمی شه.
من عمق فاصله ها رو درک می کنم نگران نباش، هشت پا هم که بشی برای من ترسناک نیستی و بهت بدبین نمی شم...

می خونه: بسم الله نور علی نور... و من باز می رم آنجا که باید...

دوس ندارم به زمین بچسبم... چیزی هم نیست که اونقدر برام علاقه و انگیزه ایجاد کنه که زمین بهم بچسبه... بنابراین جابجایی این نیرو ها بدتر و بیشتر اذیتم می کنه... جادو جنبل ها هم روش... همشم می اندازن گردن خدا که این لطفشه و این قهرش... منم تو دلم به همه اینا می خندم و امانت نداری بشریت غمگینم می کنه...  عجب صبری داریم من و خدا جمیعن!

صدا تو دوس دارم... خوبه آدم یه چیزی رو دوست داشته باشه و یه وقتایی که هیچ چیزی به زندگی وصلش نمی کنه به یاد اون بیوفته... غم شیرین صدای داریوش، ابهت صدای ابی و لطافت و قدرت صدای آندره بوچلی توش موج می زنه...
دوستی تو منو به خدا گره می زنه و تو سخت ترین شرایطی که همه چیز برام تموم شده به دادم می رسه، شاید به خاطر همینه که برام فراموش نشدنی هستی... نباید با بودنت مبارزه کنم...

امشب باد نمیاد... سکون عجیبی هست... توقف عجیبی...
گره ها یکی یکی باز می شن و اشک ها بدرقه شون می کنن، گاهی هم که از توانم خارجه یکی مثه امروز تو بدادم می رسه... خدا هوا مو داره می دونم و می دونه عزیز ترینه...

باز دلم هوای بارون و دریا کرده... به این بازی اعتقاد ندارم... به این بالا و پایین کردنای الکی که خالی از اشکال نیست...
بی اطمینانی اشکالی نداره... از نظر من آدما کثیر الاضلاع هایی هستن که هر کاری ازشون بر میاد.. حتی از تو... اما وقتی فک می کنم چرا وقتی می تونیم خوب باشیم بدی می کنیم... دلم می گیره... باید توان کنترل علت ها رو تقویت کرد...

توکل به خدا... این نیز بگذرد...


نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 19:14 | لینک 


دو روزه خودمو تو خونه حبس کردم و همش خوابیدم، آقای کوهی هم که تماس گرفت، گفتم: نمی یام... شاکی شد که چرا... دیدم توضیح بی خوده گفتم: حالم روبراه نیست...

هنگم، خودمو از هر صمیمتی دور می کنم و از هر چیزی که منو تو بازی ها غرق می کنه... همه دوستام... هنوز برای من همون جایگاهو دارن... اما... شاید فصل دوری رسیده و من ترجیح میدم تابعش باشم، حتی با مامان و بابا هم کمترین مکالمه رو دارم.

همه تیم مقابلو به شیطان بودن متهم می کنن... لابد من فقط این وسط فرشته ام... واسه همین به حرف هیشکی نوجه نمی کنم و آدما همچتان حرف های الکی می زنن و همو متهم می کنن...
اما به شدت معتقدم هر نوع نفوذی شیطانیه و موندم خدا چرا این قدرت ها رو به آدمای بی ظرفیت قدرت طلب میده...
و هنوز هم شعر "اشو" مدام تو گوشمه که: تو خواهان قدرتی تا آزار برسانی...
مهم نیست که من چیم یا کیم... مهم اینه که توان رنجوندن دل آدما رو ندارم... دنیای من زیباست و هر کسی بخواد زشتی هاشو به دنیای پاک من بچسبونه... واگدارش می کنم به حسابرس، چون کسی حق نداره حتی یک لجظه از عمر کسی رو به هر علتی تلف کنه... کتاب قانون من این شکلیه...

دارم خیلی قلوه سنگ می شم... اما سنگ ها هم نمی تونن جلوی جوشش چشمه عشقو بگیرن... اینه که گاهی حساب کار از دستم در می ره...

میگه: من و تو نقاط مشترک زیادی داریم و من هیچ نقطه مشترکی نمی بینم... فقط آدم مفرحیه و مرد ستیزی های منو تحمل می کنه... ولی عجیب شبیه اسمشو نبره با همون فاز به فاز شدن های سریع... اما چون هر رابطه دوستانه و غیر دوستانه ای تو خود شناسی و مردم شناسی موثره به روم نمیارم، این روزا همش آدمای تکراری می بینم...

خداواندا لطفن به حفظ اعصاب من توجه کن... ممنون!

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 15:22 | لینک 


با عشق بتی چون تو
در بندم و آزادم...

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 23:2 | لینک 

 

می فرماییم: هیس!

می فرماید:
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت...


نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 15:35 | لینک 


دلم جاده می خواد... از اون جاده هایی که آسفالتش زیر نور آفتاب و ماه برق می زنه... از اون جاده هایی که انگار انتها ندارن... هر چی می ری آبادی نمی بینی... با پیچ هایی که نگاه تو با زیبایی های شگفت انگیز و بکر خودشون غافلگیر می کنن...

دلم جاده می خواد با یه هم سفر سبز... که آرامش سکوت و حضورش بارهای تیره تحمیلی رو از رو دوشمون برداره...

دیروز باد خنکی می وزید، دم غروب تو تاکسی بودم و نبودم، اونقدر که راننده پرسید: خانم می خوام دور بزنم پیاده نمی شی؟!

پیاده شدم اما دوست نداشتم برم خونه، راه افتادم و خلوت ترین کوچه ها رو انتخاب کردم و خودمو به دست باد سپردم... قاصدک های جانمو می دیدم که با باد به پرواز در میان و به دور دست ها می رن و از نگاهم محو می شن...

با خودم گفتم: دختر جون خود شناسی این مسخره بازیا نیست... بی طرف باش و خودتو از تو آینه خودت نگاه کن، هر چی خوش حالت کرد تویی و هر چی بد حالت کرد قسمتی از توست که نیاز به توجه داره تا به تعادل برسه همین... وقتی از نمام بار های بد و خوب و به قضاوت نشستن خودت رها شدی... خالص خالصی و دیگه این همه ناخالصی تحمیلی رو بدوش نخواهی کشید... خزعبلات این و اونم باور نمی کنی...

اونوقت سبک سبک شدم و دونه دونه آدم های مسیرو یه جور دیگه دیدم... جلوی مغازه طلا فروشی ایستادم و به خودم قول دادم که یه سرویس مینا کاری زیبا رو برای تشکر از خودم بخرم... چون از داشتن اینهمه ظرافت و هنری که در خلقش به کار رفته لذت می برم...

با خودم روراست تر شدم و تمام خودمو پذیرفتم... همه درونیاتمو و همشون به نظرم زیبا و لازم اومدن... چون مرمر واقعی تلفیقی از همه شونه...

همه رفتار های فضایی غیر از درمان، به نظرم غیر عادلانه بود و غیر عادلانه تر شد... و هی از خودم پرسیدم چطور می شه آدم ها از این قدرت ها لذت ببرن و به حریم هم تجاوز کنن... و دلم گرفت که دنیا پر از آدم های بی تعهد شده...

بعد نگاهم جون گرفت، انگار یه جنگلو پشت سر گذاشتم و به صحرا رسیدم، جایی که بی هیچ مانعی می شد همه چیز رو دید... اونقدر آروم شدم که حتی وجود خودمو حس نمی کردم... نظرم هم راجع به صحرا عوض شد...

* تو صحرا می شه قدر قطره قطره آبو فهمید...
* مثل کاکتوس ها بود که ظاهری گزنده و درونی سرشار از آب دارن و گل هایی کمیاب و بی نظیر...
* می شه همه چیزو بی پرده دید...
* می شه مثل شن ها روان بود و تشنه... برای آبی که عطش تو صد برابر می کنه...
* می شه زیر آسمون ستاره بارون شب خوابید...
* جایی که برات خار ها ارزشمند می شن، درخت ها محترم، آب ها گنج، پرنده ها پیک، ستاره ها راه نما...
* جایی که خودتی و خدا...

بعد به تو فکر کردم که چقدر بودی و نبودی، مثه خدا، نگاهم کردی و ساکت موندی و شنیدی و ... شاید بخش بزرگی ار خدا رو با تو شناختم... آدما بلد نیستن واقعیت همو ببینن... در گیر رفتار ها می شن و ذهنیت ها، در گیر ظاهر... مثه من که خیلی طول کشید که از میون سیلاب های دورم بگذرم...

رهایی رو دوست دارم... و زمانی رو که به بند های گسسته اطرافم نگاه می کنم دوست تر...

آرامشی بی پایان برای جهان آرزو می کنم...
آرامشی به وسعت و عمق آرامش من، وقتی در بارگاه او، برای تو می نویسم...

نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 17:32 | لینک 


پنجره نمی شوم
تا برای بر پا داشتنم دیوار بسازی،

قاصدکی می شوم
تا با نسیم نفس عاشقان
برای دیدن زیبایی های جهان
سفر کنم

*

با کدامین مهشید
می شود شب را دید،
با کدامین خورشید
روز را پیدا کرد،
یا کدامین ماه
چون آینه روی تو در آب
تماشا دارد...

باور کن،
من و سیاره رسوای زمین

چیزی کم داریم!


نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 17:46 | لینک 


چیزی زیر پوست ماجرا های جاری در جریانه که دوسش ندارم!


نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 15:51 | لینک 


* می فرمایند: تو فمنیستی... می خندم و هیچی نمی گم، چون هیشکی قد من به لزوم در کنار هم بودن زن و مرد اعتقاد تداره.

* می فرمایند: بنویس، چون پزشک می باشند نسخه می نویسن، همراه بودن ضبط پرتابل حتی هنگام خواب! :))

* می فرمایند: زنانه تر رفتار کن، بذار برسونمت، و این می شه که من برای نا امید نکردنش و بررسی کنجکاوانه دلخوشی های مردانه، زنانه تر رفتار می کنم و ایشون آدرس منزل را می آموزند... و ایمان می آورم که زن ها چقدر مضحک جیب مردها را خالی می کنند و مردها چقدر از این احساس مردانگی گولناک لذت می برند... چون تاکسی بابت دو مسیر هفتصد تومانی، پانزده هزار تومان می گیره و جناب مرد برای حفظ نمی دونم چی چی هیچ اعتراضی نمی کنه! :دی

* اما چقدر حرف می زنه خدایی، اینقدر که خودشم مجبور می شه اعتراف کنه... بعد پیروزمندانه تعداد بانوان مرتبط رو اعلام می کنه، لابد واسه بازار گرمی، من که از این بازیا سر در نمی یارم، البته هیچ توجه نمی کنه که من قبلن بهش گفتم که از خودش و رفتارش و گفتارش و بعضی اشعارش جمیعن خوشم نمیاد...
موقع رفتن نصیحت می کنه: همیشه در اولین دیدار نکات مثبت طرف مقابل را یاد آوری بفرمایید و من نمی گم که هیچ نکته مثبتی ندیدم که بچه مردم زیاد دپرس نشه!
البته بهش یاد آوری نمی کنم که صداقت را با وقاحت تفاوتی بسیار است و مرد وقیح به درد لای جرز می خوره. کسی که با این همه ارتباط تا این سن نمی داند، همان بهتر که در جهل مرکب بماند!

* استاد خجولانه می فرمایند: باید یه تغییری تو زندگیت ایجاد کنی، فرداش هم آخر پیامکشان می نگارند "عزیزم"... و دست و پای کریه این "عزیزم" عنکبوتی بدجور از لابلای واژه ها بیرون می زند... آنقدر که مجبور خواهم بود در ملاقات بعدی سیبیل، تیزی و کلاه شاپو مو همراه ببرم. (آیکون حالت تحمل اجباری)

* آدم ها رو نگاه می کنم... به هیشکی دل نمی بندم و از هیشکی خسته نمی شم... مثل مهره های به بازی به خودم و آدم ها نگاه می کنم... سر راه هم واقع می شیم و از کتار هم می گذریم، فقط بنا به ضرورت بازی...
بگو: قلوه سنگ شدنت مبارک... همونجور که تولدمو تبریک می گی!
شبیه کودکی شدم که تمام روزو تن به آب نزده شنا کرده..
اما خداییش این مرمر مزخرفترین مرمریه که در تمام زندگیم دیدم... اصن خودش نیست و براش مهم هم نیست که کیه و هیچ چرایی نداره...
مارکوپولویی که دریایی برای کشتیش پیدا نکنه... جزیره هم کشف نمی کنه.

* خب... بازی بی مزه ای بوده و هست... ندانستن دانشه و دانستن جهل... کلن بی خیال... همین...

* همه چیزایی که برای همه مهمه، برای من نا مهمه و حوصله ندارم اینو به کسی ثابت کنم... اینا رو هم نوشتم که حساب این چند وقت از دستم در نرفته باشه...


نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 14:52 | لینک 


مامان زمان جوانیش پرستار بیمارستان آمریکایی مشهد بوده، بعد مروج کشاورزی و در روستاهای زیادی کار کرده بوده، بعد هم معلم نهضت سواد آموزی...

این بود که کودکی من با بچه های دیگه یکم فرق داشت. ار کودکستان بدم میومد و نرفتم، چون از صدا کردن اسم مربی تا بازی هاش و بقیه قضایا برام جز یه سری لوس بازی کسل کننده چیزی نبود. مدت ها قبل ار مدرسه خوندن و نوشتن رو کامل بلد بودم... در حالی که کودکی پر جنب جوش و زیبایی داشتم.

کتاب های درسی آناتومی و بیماری شناسی ها در کنار رمان های ادبی معروف و کتاب های داستان کودکانه با کنجکاوی و شور و هیجان خونده می شد... گاهی هم گریزی به کتاب های روانشناسی و قانون بوعلی سینا و کتاب های گیاه شناسی می زدم... زیست شناسی درس جالبی برام بود... بعد ها ماجراهایی که پیش اومد باعث شد اطلاعاتم در این زمینه ها بیشتر بشه و در مورد داروها هم اطلاعات اندکی داشته باشم... علائم بیماری ها و کمک های اولیه رو تا حدودی می دونستم، ولی هرگز به طب علاقه ای نداشنم و هنر رو ترجیح می دادم با این که خیلی سعی کردن تو این مسیر قرارم بدن...

چرا اینا رو گفتم... چون هیچ چیز جز هنر و نوشتن دیگه برام جالب نیست... 

حالا تکرار بعضی چیزها نه تنها برام جالب و مهیج نیست بلکه بی مزه و مسخره است...

می دونم تنها آرامشه که می تونه بهم کمک کنه مسیرمو دوباره بازیابی کنم، و کاری رو که باید انجام بدم... کاری که جریام مداوم عشق درونش برام هرگز تکراریش نکنه، اگه این مدعیان بذارن!


نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 19:13 | لینک 


گفت: تو رو به هر کسی که می پرستین دست از سر من بردارین...
و هیچکس نشنید و نشنید و نشنید...
دنبال سبز سادگی می گشت، آبی آگاهی و سرخ زندگی
اما تو...
نمی دونست دنیا قبرستون بزرگیه و تو قبرستون دنبال رنگ های زنده نمی گردن،
این قدر آینه بود که هر کس تصویز کج و معوج خودشو در او دید...
اینقدر زیبا بود که هر کس در آینه اش عاشق خودش شد و نفهمید،
هیچکس نفهمید که چقدر نمی ترسه و چقدر نمی خواد و چقدر از اندازه ها و مرزها و خط کش ها دلتنگه...
دوست اومد... دوست بود... اما نذاشتن دوست بمونه...

کسی که "نه دوسته، نه دشمن، هیچکس نیست"...


نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 1:36 | لینک 


از بالا که نگاه کنی
باغ وحش کوچکی بیشتر نیست...
با میله هایی که
قلمرو های مصنوعی را به زور پاسداری می کند
جاندارانی که تماشاچی، جاندارانی تماشاچی هستند،
در امنیتی فرضی با تیمارگرانی سودجو
بی آن که بذانند خوراک هم می شوند

و هیچ شک نمی کنند،
به زمان اندک بودن،
به سوال های ممنوع،
به بازار گرم فروش آگاهی
بردگی های مدرن
تجاوز های پی در پی
و ارواح و اذهان بی بکارت
فرماندهان و پاسبانان نامرئی
قوانین،
قربانی ها...
و جهلی که در جوی های آسمان جاری ست،
هیچکس شک نمی کند
به زمینی که می بلعد
و آسمانی که پرهیز می کند،


کافی ست میله ها برداشته شوند

یا باید بدری یا دریده شوی...


نوشته شده توسط یواشکی در ساعت 1:22 | لینک